تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
مولانا گويد :
بحر بىپايان بود عقل بشر * بحر را غواص بايد اى پسر صورت ما اندرين بحر عذاب * ميدود چون كاسه‌ها بر روى آب تا نشد پر بر سر دريا چو طشت * چونكه پر شد طشت در وى غرق گشت

بَحْرِ جُود

- درياى بخشش حق : از هلالى :
اگر ما هست پيشش در سجودست * و گر ماهيست غرق بحر جود است زهى صانع كه از مه تا بماهى * دهد بر وحدت ذاتش گواهى

بَحْرِ ظُهُور

- مظاهر حق : عراقى گويد :
بحر ظهور و بحر بطون قدم بهم * در من ببين كه مجمع بحرين اكبرم موسى و خضر در طلب مجمعى چنين * لب تشنه بر لب درياى اخضرم حسن رخم به صورت آدم پديد شد * در حال سجده كرد فرشته برابرم كشتى نوح از نظر من نجات يافت * نار خليل سوخت هم از تاب آذرم

بَحْرِ عَيان

- پير طريقت گفت : من چه دانستم كه مزدور اوست كه بهشت باقى او را حظ است و عارف او است كه در آرزوى يك لحظ است . من چه دانستم كه مزدور ، در آرزوى حور و قصور است ، و عارف در بحر عيان غرقهء نور است . ( عده ج 1 . ص 469 )

بَحْرِ هَسْتى

- تجليات قدسى الهى است . *
چنان در بحر هستى غرق گردند * كه دل در عشق خوبى خوش عذارى
رباعى :
در بحر فنا گداختم همچو نمك * نه كفر و نه ايمان نه يقين ماند و نه شك اندر دل من ستارهء پيدا شد * گم گشته در آن ستاره هفت فلك
اى درويش اول در نمكسار شريعت از نجاست طبيعت پاك بايد شد بعد از آن در آب حقيقت مستغرق گشت از اين جاست كه گفته‌اند تا اول در شريعت محمدى كامل نشوى بحقيقت احدى و اصل نكردى . عطار گويد :
كارى است قوى ز خود بريدن * خود را بفناى محض ديدن از كوى شريعتش گذشتن * وانگه بحقيقتش رسيدن مانند قلم زبان بريدن * بر لوح فنا به سر دويدن در ميكده دست بر گشادن * با ساقى روح مى كشيدن بىخويش شدن ز هستى خويش * در هستى دوست آرميدن
در فلسفهء ذوقى و عرفان از وجود ، تعبير بدرياى هستى شده است و اين معنى بر اساس اصالت وجود است و اصولا همانطور كه در فرهنگ اصطلاحات علوم عقلى در تحت عنوان كلمهء وجود بيان كرده‌ام بر مبناى اصالت وجود ، وجود به