تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
رجوع شود بعالم مثال و مقادير .

اقناعىّ

- ( اصطلاح منطقى ) قياس خطابى را كه مقدمات آن از مشهورات و مظنونات است و موجب اقناع و اسكات مخاطب مىشود قياس اقناعى گويند رجوع شود به صناعات خمس . ( كشاف ص 1230 )

اقْواء

- اين اصطلاح ادبى است و از عيوب قافيه است و اختلاف حركت ما قبل ردف اصلى و ردف زائد مىباشد كه آن را حذو گويند مانند حركت « بخت و دخت » رجوع شود به ( دره نجفى ص 84 ) .

اكْبَر

- ( اصطلاح منطقى ) محمول نتيجه و مطلوب را كه در قياس از كبرى گرفته مىشود اكبر و حد اكبر خوانند رجوع شود باصغر . و ( اساس الاقتباس ص 191 )

اكْتِساب

- ( اصطلاح منطقى ) معلومات اكتسابى معلومات ميباشند كه از راه تحقيق و تتبع و استدلال بدست آيند . خواجه طوسى گويد اكتساب اخراج چيزى بود از قوت بفعل . ( اساس الاقتباس ص 344 ) در محل خود بيان شده است كه معلومات و معارف بشرى بر دو نوعند يكى معلوماتى كه براى هر فردى بدون تأمل و فكر و بواسطهء حواس ظاهرى كه منشأ تمام معلومات سطحى و در مرحلهء بعدى علمى است حاصل شده و بواسطهء قواى باطنى در مرتبت بعد تجزيه و تحليل شده و به صورت معلومات عمقى درمىآيد اين معارف و معلومات كه منشأ آن حواس ظاهرى است و كودك و بزرگ و عالم و جاهل در آن يكسان‌اند و بواسطهء تأثرات و تأثيرات حوادث و برخورد اعصاب با وقايع و حوادث جوى و ارضى حاصل مىشود معلومات بديهى گويند و معلوماتى كه با تجزيه و تحليل عقلى و تفكر و تعمق حاصل ميشوند معارف اكتسابى گويند . تمام معلومات و معارف اكتسابى بشر بر مبناى همان معارف بديهى و ضرورى استوار است و بايد دانست كه بديهى و اكتسابى بودن معارف و معلومات از امور نسبى است به اين معنى كه هر امرى كه براى فردى معلوم شود و جزء معارف او قرار گيرد براى او بديهى محسوب مىشود در صورتى كه ممكن است براى فرد ديگرى بديهى نباشد و از راه اكتساب حاصل شود نهايت بعضى از معارف هست كه براى تمام افراد بديهى است مانند ادراك حرارت ، و برودت و غيره كه از راه تأثرات عضوى حاصل ميشوند و با اختلاف بسيار كمى كه از لحاظ ساختمان اعصاب افراد هست تقريبا تمام افراد بشر در نحوهء ادراك اين قبيل امور در به دو امر يكسانند . ( رجوع شود بدستور ج 1 ص 154 و كلمهء تصور و تصديق ) .

اكْتِفاء

- ( اصطلاح ادبى ) كافى بودن و كفايت كردن و نزد اهل معانى نوعى از حذف باشد و آن باشد كه مقامى مقتضى ذكر دو چيز باشد كه ميان آن دو تلازم و ارتباط باشد و لكن بواسطه ايراد