سخن « 1 » پذيرفته آيد . و كر اين را محصور كند « 2 » ، و گويد - كه : هر كسى كه « 3 » دوست دشمن بود ، دشمن بود . « 4 » يا هيچ دوست دشمن ، دوست نبود « 5 » ؛ خرد نپذيرد ، و گويد « 6 » واجب نيست كه همه چنين بوند « 7 » .
و هفتم آنكه اندر « 8 » مقدّمهاء قياس اندر نگرى ، تا سبب گرويدن بايشان آن نبود « 9 » - كه خويشتن « 10 » انديشيده باشى ، كه ايشان را نقيض يا بى « 11 » . چون نيافته باشى تسليم كرده باشى كه : بود كه « 12 » ايشان را نقيض بود ، و تو نيافته باشى آنگاه گروى كه بدانى كه نشايد « 13 » بودن - كه
هامش
( 1 ) - بى : سخن - ه .
( 2 ) - اگر الخ - كب - ه ، - گر اين محصور الخ - ل ، - اگر اين محصور بكنند - ط ، - اگر اين محصوره كند - د .
( 3 ) - كه تو - ه .
( 4 ) - بى : دشمن بود ( دوّم ) - د - ه ، - دشمن بود و - ط .
( 5 ) - نبود و - د .
( 6 ) - گويد كه - م - ك - ط ، - نپذيرد گويد - ه ، - سخن پذيرفته شود ، پس چون همين سخن محصور گردانند ، و گويند : هر كه دوست دشمن بود ، دشمن بود ، يا گويند : هيچ دوست دشمن دوست نبود ، پس چون مردم تأمل كند بپذيرد و گويد كه - ن .
( 7 ) - بود - ط - د ، - باشند - ن .
( 8 ) - در - كب - ن .
( 9 ) - بود - ل - ه - د - آ .
( 10 ) - خويش - كب .
( 11 ) - نيابى - د .
( 12 ) - بى : كه - آ .
( 13 ) - بشايد - ل - ط .