چنان كه « 1 » گويند : هر كه « 2 » چيزى را دانست « 3 » ، وى چنان بود كه دانست « 4 » اين لفظ وى بدانسته « 5 » - و بداننده باز گردد ، و هر دو را « 6 » معنى مختلف بود .
و « 7 » ششم آن كه از مهمل « 8 » پرهيز كنى و ورا بجاى كلّىّ نگيرى « 9 » - كه بسيار چيز بود - كه چون مهمل گفته آيد « 10 » خود غرّه شود ، و بپذيرد .
و چون كلّىّ گويند ، خود « 11 » بيدار « 12 » شود - و نپذيرد ، چنان كه گويند :
كسى كه با دشمن تو دوست بود « 13 » ، دوست تو نبود . باشد كه « 14 » اين
هامش
( 1 ) - بى : كه - ط - د .
( 2 ) - بى : كه - ط - د .
( 3 ) - دانسته - ل ، - داند جاى - ه .
( 4 ) - دانست كه - ط - كب - د - ظ .
( 5 ) - بدانست - ق - ك - م .
( 6 ) - بى : را - آ .
( 7 ) - بى : و - ط ، - پنجم آنكه از مرجع ضمير تفحص كند - كه بسيار باشد كه ضميرى در كلام به دو چيز باز گردد ، مثل آنكه گويند ، كه هر [ كه ] چيزى را دانست او چنانست كه دانسته ، لفظ او درين مثال هم راجع بداننده - و هم راجع بدانسته مىتواند بود ، و حكم ايشان متغاير باشد - ن .
( 8 ) - مجمل - ل .
( 9 ) - نگيرد - م - ك ، - پرهيزد و او را بجاى كلى نگيرد - ن .
( 10 ) - مهمله الخ - كب ، - بسيار باشد كه چون مهمل گفته شود - ن .
( 11 ) - خود بيدار - ط - د - كب ، - خرد پندار - ق .
( 12 ) - خود بيدار - ط - د - كب ، - خرد پندار - ق .
( 13 ) - بى : كه - ه ، - بود و - ك ، - كه با دشمن بود دوست بود و - ط - د .
( 14 ) - بى : باشد كه - ن ، - نبوده باشد كه - ط - د .