يكى آنست كه : گوئى چه بود معنى لفظ تو « 1 » مثلا كه كسى گويد :
مثلّث تو گوئى چه بود - معنى مثلث و « 2 » چه ؟ ميخواهى بمثلث ؟
و ديگر آنست - كه گوئى : چه بود مثلث - خود « 3 » بنفس خويش .
و مطلب پيشين از ما بيشتر « 4 » از هل است - كه نخست بايد كه بدانى كه چه ميگويد ، تا آنگاه مشغول شوى بدان كه : هست - يا نيست .
و مطلب ما ديگرم « 5 » از سپس هل است ، كه تا ندانسته باشى « 6 » كه هست .
نگوئى كه چه چيز است ؟ و جواب مطلب ما تفسير « 7 » نام بود ، يا حدّ ذات « 8 » .
هامش
( 1 ) - بى : تو - ه ، - نقطه تو ميدانى كه - د - ط ، - لفظ تو مثلا - كب - آ .
( 2 ) - بى : و - ط - د .
( 3 ) - بى : خود - ط ، - خود مثلث - د .
( 4 ) - بى : ما - ه ، - از ما پيشتر - د .
( 5 ) - بى : ديگرم - ه ، - ديگر - د - ط - كب .
( 6 ) - بى : كه - ل - ه ، - كه تا دانسته نباشى - د ، - تا دانسته باشى - ط .
( 7 ) - تعيين نام - ط ، - تفسير تام - ل - د .
( 8 ) - يكى آنكه پرسى چه بود معنى لفظ مثلا ، گويد : مثلث ، تو پرسى كه از لفظ مثلث چه معنى خواستى ؟ و ديگر آنگه پرسى كه حقيقت معنى چيست ؟ پس در مثال مذكور بعد از آنكه دانستى كه مراد از لفظ مثلث چيست ، پرسى كه حقيقت و ماهيت مثلث چيست ؟ و مطلب قسم اول ما پيش از مطلب هل است . زيرا كه اول بايد كه [ بدانى ] مخاطب چه مىگويد ، پس مشغول [ شوى ] بدانستن آنكه آن چيز هست يا نه و مطلب قسم دوم ما بعد از مطلب هل است . زيرا كه تا ندانند كه چيزى هست ، نپرسند كه چه چيز است ، و جواب مطلب ما با تفسير لفظ باشد يا حدّ ذات و - ن .