كه چرا گفتى ؟ وى « 1 » ترا جواب دهد . و گويد « 2 » : زيرا كه - آنجا دو دست ، جواب چرا گفتى داد ، و درست كرد كه : آنجا آتش است ، و ليكن درست نكرد ، و پيدا نكرد « 3 » - كه چرا آتش « 4 » آنجا حاصل شدست « 5 » ، و چه سبب بودست « 6 » . پس بودن دود ، حد اوسط است ؛ و ليكن علّت هستى است ، كه دانستى « 7 » كه هست ، و علّت چراى « 8 » هستى نيست . كه ندانى « 9 » كه اين آتش « 10 » كه آنجاست « 11 » چراست .
پس اگر كسى دعوى كند كه : فلان چيز آنجا بخواهد « 12 » سوختن و تو گوئى « 13 » .
هامش
( 1 ) - بى : ترا - كب ، - گفتى كه وى ترا - ل .
( 2 ) - وى گويد در جواب - د - ط ، - بوى ترا جواب دهد و گويد - آ :
( 3 ) - بى : پيدا نكرد - ه .
( 4 ) - بى : چرا آتش - ه - ط .
( 5 ) - آنجا بچه حاصل الخ - ط - د ، - آنجا حاصل است - ل .
( 6 ) - بوده - كب .
( 7 ) - كه دانستن - ك .
( 8 ) - چرا - ك ، - جزاى - د .
( 9 ) - كه بدانى - ل - ط - د - كب ، - بى : كه دانستى كه هست و علت چرائى هستى نيست - ه .
( 10 ) - آتش است - ط . و ليكن ندانيم كه سبب آن چيست چنان كه كسى گويد : كه فلان جايگاه آتش هست ، تو گوئى چرا ؟ جواب گويد از براى آنكه دود هست .
( 11 ) - و به اين جواب درست كرد كه آنجا آتش هست و ليكن درست نكرد كه چرا آنجا آتش حاصل شده است ، و چه سبب بود ، پس بودن دود حد اوسط است و ليكن علت هستى است كه دانستى كه هست ، و علت هستى علت چرائى نيست كه بدانى - كه اين آتش آنجا - ن .
( 12 ) - خواهد - م - كب - ل ، - نخواهد - آ ، - چيز كه آنجاست خواهد - كب .
( 13 ) - گوئى كه - ل .