تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
هستى است ، و بتازى برهان انّ خوانند و بجمله « 1 » همه برهان‌ها « 2 » برهان چرائى بوند ، اگر بچرا چرائى « 3 » اعتقاد خواهند . و چرائى « 4 » دعوى كه حدّ اوسط بهر قياسى « 5 » علّت اعتقاد نتيجه بود و « 6 » ليكن اينجا نه اين چراى « 7 » همىخواهيم - كه جراى حال چيز « 8 » اندر هستيش « 9 » همىخواهيم ، - كه چرا چنين است - به خودى خويش ، نه چرا چنين گفتى . كه بسيار بار بود كه درست كرده آيد « 10 » - كه چرا گفتى تا بدانيم كه آنچه گفتى هست ، و ليكن ندانيم « 11 » كه چه سبب است - كه چنان است . مثلا اگر كسى گويد - كه : بفلان جايگاه آتش است و ورا « 12 » گوئى
هامش
( 1 ) - و فى الجمله - ن . ( 2 ) - برهان - ه . ( 3 ) - جزائى بوند اگر بجزا جزاى - د ، - جزئى باشند اگر بجزئى - ن . ( 4 ) - چراى - ق - چرا - م - ك ، - جزاى - د ، - جزئى - ن . ( 5 ) - واسطه الخ - ه ، - اوسط بهر قياس - د - ط . ( 6 ) - بى : و - ن . ( 7 ) - چرائى - ه - ط ، - جزئى - ن ، - جزاى - د ، - چرا - كب . ( 8 ) - كه جزاى حال جزا - د ، - كه چرائى حال چيز - كب ، - بجاى « چيز » « چرا » - ط ، - جزئى مىخواهيم بلكه جزئى حال چيزى - ن . ( 9 ) - ور هستيش نمىخواهيم كه چرا چيزى هست - ن . ( 10 ) - كرد عايد - آ . ( 11 ) - بندانيم - ط . ( 12 ) - وى ورا - م - ك ، - او را - د - ط - كب ، - ورا - ه .