طبع « 1 » نفرت گيرد ، و نخواهد « 2 » : پس حقّ و مشهور نيز مخيّل بود ، و ليكن مخيّل « 3 » صرف اين چنين بود .
پيدا كردن جايگاههاء « 4 » اين مقدمات
اولى - و محسوس - و تجربى - و متواتر « 5 » و آنچه قياس وى اندر طبع بود ، مقدمهء قياس برهانى بود . و فايدهء برهان يقين است ، و پيدا كردن حق « 6 » .
مشهورات - و مسلمات ، مقدمهء قياس جدلىاند « 7 » ، و شك نيست - كه اولى و « 8 » هر چه با وى شمرده آمد - اگر اندر « 9 » جدل بوند « 10 » ، بهتر
هامش
( 1 ) - بطبع - م - ك ، - كسى را كه انگبين مخور كه صفرا برآورد هر چند دروغ بودن او را داند طبع - كب ، - چنان كه با كسى كه عسل خورد گوئى : كه آنچه تو مىخورى صفرائيست كه بقى بيرون آمدن [ كذ ] هر چند آن كس داند كه اين سخن دروغ است بطبع - ن .
( 2 ) - نخواهد كه بخورد - ن .
( 3 ) - تخيل - ه ، - بى : « و ليكن » تا « چنين بود » - ط - د .
( 4 ) - جايگاه - ق - ه - آ ، - جايگاهى - ن .
( 5 ) - محسوسى الخ - خ ل ، - محسوس و تجربتى الخ - خ كب ، - محسوس و تجربى و متواترات - ك ، - محسوسى و تجربى و متواترى - د .
( 6 ) - پيدا شدن حق و - ن .
( 7 ) - بوند - ن ، - است - آ .
( 8 ) - بى : و - ه ، - اول و - آ .
( 9 ) - آيد الخ - م - ك - ل - اند اگر در - ن .
( 10 ) - بودند - كب - آ - باشد - ن .