چنين وهم « 1 » افتد ، - كه ايشان مشهورند . و چون بحقيقت بنگرى نه مشهور بوند « 2 » ، چنان كه گويند « 3 » : بايد كه دوست خويش را به حق و باطل يارى كنى با اول « 4 » شنيدن به كار افتد ، پس چون نيك انديشيده آيد با « 5 » خود دانسته آيد « 6 » ، كه مشهور « 7 » نيست چه « 8 » مشهور خلاف وى است ، كه نبايد « 9 » هيچ كس را كه دوست بود - يا دشمن بود « 10 » بر باطل « 11 » يارى كردن .
مظنونات
و اما « 12 » مظنونات ، - مقدّماتى بوند « 13 » ، كه بغلبهء گمان پذيرفتهاند « 14 » ،
هامش
( 1 ) - چنان بوهم - ن ، - و چنين وهم - كب .
( 2 ) - بودند - ن .
( 3 ) - گويند كه - ن .
( 4 ) - به اول - د - ن - آ - ط - كب - ظ ، - و به اول - ه .
( 5 ) - يا - م - ك - ق - ع - ط - ه .
( 6 ) - اند - آ ، - انديشه كرده آيد با خويشتن دانسته شود - ن .
( 7 ) - مشهورات - م - ك .
( 8 ) - بلكه - ن .
( 9 ) - بخلف الخ - كب ، - بخلاف وى است كه نبايد كه - ه - د - ط ، - بخلاف وى است و آن خلاف آنست كه نبايد كه - ن .
( 10 ) - هيچ كس را دوست و نه دشمن - ن .
( 11 ) - باطلى - د .
( 12 ) - بى : اما - ل ، - مشهورات مظنونات به ظاهر اما - ه ، - مظنونات و اما - ن .
( 13 ) - بود - ه ، - باشد - ن ، - مقدمات بوند - د .
( 14 ) - آيد - ه - ط - كب - د - ظ .