و خود داند - كه شايد - كه « 1 » درست نبود ، چنان كه كسى گويد « 2 » : فلان بشب گرد محلّت ميگردد « 3 » ، پس تخليطى اندر سر دارد ، و « 4 » فلان بدشمن ما پيام فرستاد - بسرّ پس وى بدشمناكى « 5 » ما مشغولست .
مخيلات
و اما مخيلات آن مقدّماتىاند « 6 » ، كه نفس را بجنباند ، - تا « 7 » بر چيزى حرص آرد « 8 » ، يا از چيزى نفرت گيرد . و « 9 » باشد كه نفس داند ، كه دروغاند « 10 » ، چنان كه كسى گويد « 11 » ، كسى را كه اين چيز كه توهمى خورى صفراى برآوردست « 12 » و آن چيز انگبين بود هر چند كه داند - كه دروغست
هامش
( 1 ) - بى : كه - كب - آ .
( 2 ) - گويد كه - د .
( 3 ) - بگرد محلت همىگردد - ن .
( 4 ) - بى : و - ه .
( 5 ) - فرستاده است پس الخ - د - ط ، - فرستاد پس الخ - ه ، - فرستاد پس بدشمنان كى - كب - فرستاد بشب پس بدشمنان كى - م - ك ، - فرستاده پس بدشمنى - ن .
( 6 ) - از مقدماتىاند - آ ، - آن مقدماتى بوند - كب ، - آن مقدماتى است - ن .
( 7 ) - بجنباند يا - ن - ل ، - بجنبانند تا - كب .
( 8 ) - آرد و - د .
( 9 ) - و يا - د .
( 10 ) - كه اين دروغاند الخ - ه ، - كه دروغ است - كب .
( 11 ) - چنان كه گوئى - ط ، - چنان كه گويد - د ، - چنان كه كسى مختلا گويد - ه .
( 12 ) - صفرائى سرد است - م - ك .