گمان را ؛ و يقين را نشايد .
و امّا اگر دعوى جزوى بود ، كه بعضى « 1 » فلان باستارست ، مثال خود حجّت درست بود « 2 » از شكل سيّوم . چنان كه گوئى : آن « 3 » مثال فلانست ، و آن « 4 » مثال باستارست ، نتيجه آيد كه : برخى فلان باستارست « 5 » .
راه جدليان اندر « 6 » دليل بردن بغايب « 7 » از شاهد
نخست اندر « 8 » دست جدليان اين مثال كه ياد كرديم بود « 9 » ست و از آن « 10 »
هامش
( 1 ) - بعض - د - ه - ط .
( 2 ) - بود و - ه .
( 3 ) - اين - ه .
( 4 ) - اين - د .
( 5 ) - بر جزوى به آنچه در شبيه او بينند ، مثلا گويند : كه نفس مردم قوتى است بايد كه پس ازين نماند ، چون سياهى چشم وى و مثال بيشتر در مسائل دين و فقه استعمال كنند و اين نيز ضرورى نيست ، زيرا كه شايد كه حكم شبهى خلاف حكم شبهى ديگر باشد ، چه بسيار چيزها هست كه در يك معنى شبيه يكديگرند ، و در هزار معنى مخالفاند ، و بر يكى حكم درست باشد يا شايد بود و بر ديگرى درست نباشد ، يا شايد بود ، پس مثال دلخوشى را شايد افكند ، گمان و يقين را نشايد ، اما زمانى كه دعوى جزوى بود مثل اب است مادهء مثل حجتى درست باشد . از - شكل سوّم چنان كه گوئى : فلان ا است : و فلان ج است ، نتيجه دهد كه بعض ا ج است . ليكن نشايد كه لفظ فلان در هر دو قضيه بيك معنى باشد : و الا نتيجه راست نيايد - ن .
( 6 ) - باز نمودن راه جدليان در - ن .
( 7 ) - بردن بغايت - ق - آ - ن ، - بودن بغايت - ك .
( 8 ) - اول در - ن ، - نخست بايد كه در - د .
( 9 ) - بوده - د - كب - ن .
( 10 ) - بى : آن - م - ك ، - و بعد از ان - ن .