و مثال آن بود « 1 » كه حكم كنند بر چيزى بدانچ اندر مانندهء او بينند « 2 » .
گويند « 3 » مثلا كه نفس مردم قوّتى است ، - بايد كه « 4 » سپس تن نماند ، چنان كه بينائى چشم وى .
و « 5 » اين بيشتر اندر كارهاء تدبيرى « 6 » - و اندر فقه ، به كار برند . و اين نه ضرورتست « 7 » ، زيرا كه شايد كه حكم مانند ، خلاف حكم مانندهء ديگر بود . - كه بسيار چيزهااند كه « 8 » بيك معنى ماننده بوند « 9 » ، و بهزار « 10 » معنى مخالف « 11 » . و بر يكى از ايشان حكمى « 12 » درست بود ، يا « 13 » شايد كه بود ، و بر ديگر درست نبود ، - و نشايد . پس مثال دلخوشى را شايد . و افكندن « 14 »
هامش
( 1 ) - باشد - ن .
( 2 ) - مانند او الخ - م - ك ، - ماننده اويند - د .
( 3 ) - گويند كه - م - ك .
( 4 ) - بى : كه - كب ، - كه بايد كه - آ .
( 5 ) - بى : و - ه .
( 6 ) - تدبيرى را - د .
( 7 ) - ضروريست - د - ه - ط .
( 8 ) - اندكى - كب - آ .
( 9 ) - بود - ه - د .
( 10 ) - بهزار سو - د .
( 11 ) - مختلف - كب .
( 12 ) - حكم - د - ه - ط - ل - كب .
( 13 ) - تا - د ، - و يا - ل - كب - ع .
( 14 ) - بى : و - ط ، - و او فكندن - ل .