ببعضى اثرها بنفس عالم ماند « 1 » - كه چون اندر وى صورت « 2 » افتد مكروه ، مزاج تن سرد گردد . و اگر صورتى غلبه افتد - مزاج تن گرم گردد ، « 3 » و اگر صورتى شهوانى انديشد ، اندر وقت حرارتى موجود آيد - اندر اوعيهء منى ، و باد موجود « 4 » آرد - تا اندام شهوت چنان شود ، كه شهوت را بايد . و اين سردى و گرمى « 5 » نه از گرمى و سردى ديگر همىآيد - كه تابع « 6 » بود مر صورت نفسانى را « 7 » .
و نفس مردم نه اندر تن ويست ، و ليكن ورا « 8 » پيوند پديد آمدست با وى - كه وى « 9 » خاصّه آلت ويست ، و ورا وجود با وى افتادست ، و نگرش « 10 » وى بوى - و عشق وى ورا ، چون طبيعى است ؛ و اينجا « 11 » خود الف همىبود « 12 » - كه نزديك اين بود ، بلكه طبيعى « 13 » و اصلى . پس ازين قبل را نفس
هامش
( 1 ) بى : ماند - ق ، - بايد - د .
( 2 ) صورتى - كب - د - ظ .
( 3 ) بى : « و اگر صورتى غلبه » تا « گرم گردد » - ط .
( 4 ) ادعيهء الخ - ك ، - اوعيهء منى و باد بوجود - د - كب .
( 5 ) گرمى و - د .
( 6 ) مانع - د - آ .
( 7 ) بى : را - آ - ه .
( 8 ) او را - د .
( 9 ) بى : وى - د .
( 10 ) و گوش - آ .
( 11 ) بى : است - آ - ه ، - است و آنجا - كب .
( 12 ) بى : همى - ه .
( 13 ) طبعى - د