يكى هم چنان كه بود « 1 » .
و يكى ضعيفتر و اندر فرمان خيال پس خيال نهلد « 2 » كه آن چيز را نگاه « 3 » دارد ، و حكايت كند بچيزهاء ديگر . و چنان نمايد « 4 » كه كسى همى « 5 » سخن گويد ، و چون قوت متخيّله قوى بود ، حسّ مشترك « 6 » را به خود گيرد ، و آن صورت متخيّل « 7 » اندر وى نشاند « 8 » تا آن چيز محسوس شود - كه حسّ مشترك چون آينه است ، اگر حسّ ظاهر صورتى گيرد « 9 » اندر وى افتد ، و آنگاه بود ادراك « 10 » .
و بحقيقت محسوس آن صورتست كه اندر آنجا « 11 » افتاده است ، - نه صورت بيرونين .
و اگر « 12 » هر دو را محسوس خوانند به دو معنى بود ، و اگر آن صورت
هامش
( 1 ) بود كه پذيرد - ط ، - بود پذيرد - م - ك ، - كه عيب نپذيرد و گونه نپذيرد - آ ه ، - كه اندر عيب نپذيرد و گونه نپذيرد - د .
( 2 ) بى : خيال - ج ، - خيال نهلند - آ - ه ، - خيال نكند - ط .
( 3 ) بى : نگاه - ك .
( 4 ) چنين نماند - آ - ه ، - همچنين نماند - ط .
( 5 ) همين - د .
( 6 ) مشتركه - آ .
( 7 ) متخيله - آ - ه - كب - ل .
( 8 ) نشايد - ق - ل - كب - آ - ه - ط - د - ن .
( 9 ) كرد - ج .
( 10 ) ادراك بود - ل .
( 11 ) ايجا - د .
( 12 ) بيرونى و اگرچه - د ، - بيرون اگر - كب .