معنيهاء كلّى را مجرد ، آن « 1 » قوّتى ديگرست ، و به اين قوّت مجهولها را معلوم كند . و ديگر حيوانها را اين نيست ، - كه شايد بودن كه ايشان را آن بود كه چيزى كه « 2 » فراموش كرده بوند « 3 » ياد آيدشان ، - نه « 4 » بطلب انديشه - كه باتّفاق . و امّا چيزى كه مجهول بود : از كردنى - يا دانستنى ، و آن را ندانند - و دانند كه ندانند « 5 » بحيلت « 6 » انديشه و حدّ اوسط آوردن ايشان را نبود « 7 » ، - الّا آنچه اندر طبع ايشان بود ، چون حاجت افتد ، آنگاه طبع ايشان را بخاطر آرد ، - و صورت ببندد و بكنند ، « 8 » و آن يك گونه بود .
و اگر « 9 » ايشان را قوّت جستن چيزهاء مجهول بودى ، گوناگون چيزها بجستندى - و به كار آوردندى ، و بگزيدندى « 10 » و ايشان هم « 11 » بر يك گونه - و بر يك كردار
هامش
( 1 ) بى : آن - ل .
( 2 ) بى : كه - د .
( 3 ) كردهاند - كب ، - كرده بودند - د .
( 4 ) بى : نه - د .
( 5 ) بى : كه ندانند - كب .
( 6 ) بجبلّت - م - ك .
( 7 ) نبود و - د .
( 8 ) ببندد الخ - م ، - ببنيد د الخ - ق ، - نبيند د الخ - ك ، - نه بندد الخ - آ - ه ، - بندد الخ - كب ، - نبندد و نكند - ل .
( 9 ) بى : اگر - ق .
( 10 ) نگريدندى - د .
( 11 ) همه - م - ك - ل - آ - ط .