و چنان كه « 1 » - آلت گردانيدن چشم آفريده « 2 » آمدست - تا « 3 » از جاى بجاى ميگردد - تا « 4 » آن چيز كه او را بايد - بوقتى كه گمشده بود اندر يابد .
هم چنان - آلت گردانيدن و هم آفريده آمدست - تا چون چيزى از ياد وى شده بود « 5 » آن آلت را اندر صورتهاء « 6 » مصوّره مىگرداند ، - ازين به آن همىشود - و از آن به اين ، و پارهء ازين مىگيرد ، و پارهء « 7 » از آن ، تا آن صورت پيش آيد - كه آن معنى باوى پيوند دارد - تا آن معنى را ديگر بار اندر يابد - و ياد آرد « 8 » ، و اندر خزانهء ياد داشت نگاه دارد « 9 » .
زيرا كه : چون بحسّ آن صورت ديد « 10 » آن معنيش ياد آمد « 11 » - و اندر يافت ، هم چنان چون آن « 12 » صورت را اندر خيال بيند « 13 » آن معنيش
هامش
( 1 ) همچنانكه - آ - ه .
( 2 ) آفرنده - د .
( 3 ) يا - ط - د .
( 4 ) يا - ط - د .
( 5 ) بى : بود - د - كب - ط .
( 6 ) صورتها و - ه .
( 7 ) ميكرد و ياره - ق ، - ميكرد پاره - د .
( 8 ) ياد دارد - د - آ - ط - ه .
( 9 ) ياد داشته است نگه دارد - د - ط .
( 10 ) ديدن - د .
( 11 ) آيد - د - ط .
( 12 ) اين - د - ط .
( 13 ) به بيند - ه .