جنباننده را « 1 » كه تنهاء حيوان آلت اوست ، و كار اندر عضلها كند . « 2 » و امّا قوّت اندر يافت دو گونه است .
يكى به ظاهر و يكى به باطن .
و « 3 » حاجت نيست - بدرست كردن ظاهر ، چون شنوائى و بينائى - و بويائى - و چشاوى « 4 » - و بساوايى ، و ليكن حاجت بدرست كردن قوّتهاء باطن « 5 » است .
اگر حيوان را دريافت باطن « 6 » نيستى - آن چيزى كه از و يك بار « 7 » مضرّت ديدى - ديگر بار پيش از مضرّت از و نترسيدى « 8 » ، و چيزى كه از وى منفعت ديدى ، - ديگر بار پيش از منفعت او را نخواهدى .
و اگر اين حواسّ پنج بيك اصل ندادندى « 9 » كه او را حس مشترك
هامش
( 1 ) بى : را - د - ن .
( 2 ) بى : كند - ط : - عضلتها كند - د - ط - ن .
( 3 ) بى : و - د - ن - ط .
( 4 ) شنواى و بيناى و بوياى و چشاى الخ - ق ، - آ ، - شنوائى و بينائى و چشائى و بساوائى - ط - ه - ن ، - شنواى و بيناى و بوياى و چشانى الخ - د ، - شنوائى و بينائى و بويائى و خوشائى - ل .
( 5 ) باطنى - ط ، - اندر يافت باطن - كب .
( 6 ) باطنى - ط ، - اندر يافت باطن - كب .
( 7 ) يك بار ازو - د - ن - ط ، - چيز كه ازو بيكبار - كب .
( 8 ) ترسيدى - د - ن .
( 9 ) نخواهيدى الخ - ل ، - نخواهدى و اگر اين حواس پنج يك اصل الخ - ق ، - بخواهدى و اگر اين پنج الخ - ه ، - نخواهدى و اگر اين هر پنج الخ - آ ، - نخواهيدى و اگر پنج حواس بيك اصل بدارندى - د - ن ، - بجاى : ندادندى « نداردندى » و بقيه مثل متن - ك ، - نخواهدى و اگر اين پنج حواس يك اصل ندارندى - كب .