و يكى اندر يا باى « 1 » ، چنان كه جان و روان بوى اندر يابند . و هر دو قوّت ، قوّت يك جاناند « 2 » ، و بسبب گردآمدن « 3 » ايشان اندر يكى اصل فعلهاء ايشان پيوسته است - يك بديگر ، كه « 4 » چون اندر يافت « 5 » افتد چيزها را آرزو آيد « 6 » ، تا پس جنبش افتد : يا بجستن - يا بگريختن . پس قوت جنباننده را خواست بايد ، و خواست از بايست بود ، و بايست يا باندر « 7 » رسيدن بود يا برهايش يافتن .
يكى سبب آنست ، - تا « 8 » سازگارى حيوانى بوى بدست آورند ، و اين را قوت شهوانى خوانند .
و ديگر سبب آنست ، - تا ناسازگارى حيوانى را دفع كنند - تا « 9 » از وى بگريزند ، و اين قوت غضبى است و بيم - ضعيفى قوّت غضبىّ است .
و كراهيت : ضعيفى قوّت شهوانى است « 10 » ، و اين هر دو فرمايندهاند مر قوت
هامش
( 1 ) ديگر اندر يابايى - ط - ن - كب ، - ديگر اندر يا بى - د .
( 2 ) يكجايند - د - ن .
( 3 ) كردن - د .
( 4 ) بى : كه - آ - ه .
( 5 ) چون يافت - ن .
( 6 ) آيند - م - ك .
( 7 ) يا بايد و - ك .
( 8 ) بى : سبب - ل ، - بى : سبب آنست تا - ط ، - سببى الخ - د ، - سببى آنست كه تا - ن .
( 9 ) دفع كند تا - آ - ه ، - رفع كنند تا - د - ط ، - رفع كنند يا - ن ، - دفع كنند يا - ظ .
( 10 ) بى : است - كب ، - كراهت الخ - ل .