ماند از كدورت « افلاكها » « 1 » صلاحيت قبول نگاهداشت صورت فلكى نداشت ، پس در زير فلك قمر بماند ، و طبيعت مقترن بوى « شد » « 2 » ، و هر آنچه ازين ماده مجاور فلك بود متحرك گشت به حركت فلك [ حركت قهرى ] « 3 » و از تحرك « درو » « 4 » سخونتى مفرط پيدا شد ، و از سخونت ، « تخلخل » « 5 » حاصل آمد ، و چون تخلخل مفرط شد ، يبس پيدا آمد ، ( پس ) « 6 » جوهرى كرم و خشك بود ، آن را نار « خواندند » « 7 » ، [ و ] « 8 » اينست حقيقت آتش .
و هر آنچه ازين مادت از فلك بغايت دور افتاد از مركز فلك راست بايستاد و قرار گرفت لا محالة ، چه از فلك بغايت دور بود و نتوانست جنبيدن به حركت فلك ، پس از فرط سكون ، برودتى پيدا آمد و از فرط برودت تكاثفى حاصل شد و از تكانف يبس پيدا آمد ، جوهرى شد سرد و خشك ، و آن را ارض « خواندند » « 9 » و اينست حقيقت زمين . پس آنچه در ميان اين هر دو جوهر نار و ارض بود ؛ يك نيمه مجاور ( نار ) « 10 » ( و يك نيمه
هامش
( 1 ) - م ، س : فلكها .
( 2 ) - م ، ل ندارد - ك : كشت .
( 3 ) - م ندارد ، درس ، ل : حركت قمرى .
( 4 ) - م ، س ، در آن .
( 5 ) - م ، س ، ل : تخلخلى
( 6 ) - م : سپس .
( 7 ) - در اصل نسخه متن : خوانند .
( 8 ) - م ، ك ندارد .
( 9 ) - در اصل نسخه متن : خوانند .
( 10 ) - م : ارض .