مقصود آنست بىتحريك طبيعت وى را نتوانست بودن تا « بكمال » « 1 » رسد كه بنفس خويش پيدا شود .
پس معلوم شد كه طبيعت و عنصر هر دو « مفعول » « 2 » نفساند تا بظهور عنصر ( و ) « 3 » در نفس خويش ، وجود نفس ظاهر شود ، و نفس از براى آن قادر « آمد » « 4 » بر ايجاد دو چيز : يكى طبيعت و يكى عنصر ، كه در ذات خويش دو قوت داشت : يكى شوقيه كه امرى بود ، و ديگر ( ى ) « 5 » علميّه كه عقلى بود ، و عنصر چون در « رتبت » « 6 » [ چهارم ] « 7 » افتاد « او را » « 8 » چهار اثر معين حاصل « بود » « 9 » ؛ يكى امرى و يكى عقلى و يكى نفسى و يكى طبيعى ، و آن قبول حركت و انفعال است ، و [ اثر ] « 10 » كثرت زياده شد ، « چه » « 11 » وجود بدرجهء چهارم رسيد .
سؤال : اوّل عنصرى كه در وجود آمد [ چه بود ] « 12 » و طبيعت
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : بكمالى .
( 2 ) - س ، ل : معقول .
( 3 ) - م .
( 4 ) - س ، م ، ك : است .
( 5 ) - س ، م .
( 6 ) - م ، س : ترتيب .
( 7 ) - ازم ساقط شده .
( 8 ) - م ، س ، ك ، ل : آن را .
( 9 ) - نسخ ديگر : شد .
( 10 ) - م ، ل ندارد .
( 11 ) - م : كه .
( 12 ) - س ، م ، ك ، ل ندارد .