مشكلى نيست كه قوّهء عاقله بنابر عدم حلول در محلّ مادّى ، نسبت به ابزار و مادّهء خود علم حصولى داشته و گاهى عالم باشد و گاهى عالم نباشد ؛ چرا كه در اين صورت ، به لحاظ عدم حلول قوّهء عاقله در ماده ، گرفتار محذور اجتماع مثلين نيستيم ؛ مانند مغز كه اگر آلت و ابزار قوّهء عاقله باشد ، مانعى نيست كه قوّهء عاقله ، صورت آنرا به علم حصولى دريابد .
ما در مورد ادراك قوّهء عاقله نسبت به محلّ خود ، با علم حضورى دايم و با عدم علم حضورى دايم ، روبهرو نيستيم ؛ بلكه با شقّ ثالثى روبهروييم و آن اينكه قوّهء عاقله ، گاهى مادّهء خود را ادراك مىكند و گاهى ادراك نمىكند . اين ادراك ناپيوسته و گاه و بىگاه ، به علم حصولى است ، نه به علم حضورى .
علم حصولى در صورتى محال و ممتنع بود كه قوّهء عاقله ، حالّ در ماده باشد ؛ لكن اگر حالّ در ماده نباشد ، هيچ محذورى ندارد .
مرورى بر عبارتهاى شيخ الرئيس
او با توجه به بطلان تالى و مقدّم قياس استثنايى دوم و اينكه محال است در مادّهء قوّهء عاقله - اگر مادهاى داشته باشد - دو صورت جمع شود ، مىگويد :
فاذن هذه الصّورة الّتى بها تصير القوّة المتعقّلة متعقّلة لآلتها تكون الصّورة الّتى للشىء الّذى فيه القوّة المتعقّلة .
آرى ، صورت عاقل و صورت معقول يكى بيشتر نيست .
و از سوى ديگر مىگويد :
و القوّة المتعقّلة مقارنة لها دائما .
قوّهء عاقله ، همواره مقارن ماده است و چنين نيست كه - به فرض مادّى بودن - از آن ، قابل انفكاك باشد .
فامّا أن تكون تلك المقارنة توجب التّعقّل دائما أولا تحتمل التّعقّل أصلا .