نمىتواند داراى دو صورت حالّ در مادّهء خود باشد : يكى آنكه از پيش موجود بوده و ديگرى آنكه پس از تعقّل حاصل شده است .
بنابراين ، قوّهء عاقله همواره بيشتر از يك صورت در محلّ خود نمىتواند داشته باشد .
اين صورت ، همواره با مادّهء خود ، مقارن و همراه است . مقارن بودن ماده با صورت ، يا براى ادراك ماده به وسيلهء صورت ، كافى است يا كافى نيست . اگر كافى باشد ، قوّهء عاقله به ماده و محلّ خود علم حضورى دارد و چنين علمى دايم و هميشگى است و اگر كافى نباشد ، قوّهء عاقله هرگز به محل و مادّهء خود ، عالم نيست . نه تنها به محل و مادّهء خود علم حضورى ندارد ، بلكه علم حصولى هم ندارد ؛ چرا كه معلوم شد اگر علم حصولى پيدا كند ، مستلزم اجتماع مثلين است .
بههرحال ، قوّهء عاقلهاى كه - بالفرض - حالّ در ماده است ، براى عالم شدن به محلّ خود دو راه بيشتر ندارد ، يا بايد علمش علم حصولى باشد يا علم حضورى . محذور علم حصولى ، اجتماع مثلين است و محذور علم حضورى عدم كفايت مقارنهء ماده يا محل با قوّهء عاقله است .
وانگهى اگر مقارنهء ماده با قوّهء عاقله ، كافى باشد ، مستلزم علم حضورى بهطور دايم و اگر كافى نباشد ، مستلزم عدم علم حضورى بهطور دايم است .
بههرحال ، از آنجا كه هر دو شقّ تالى در قياس استثنايى نخست باطل است ، مقدّم آن نيز باطل است ؛ چرا كه اگر قوّهء عاقله ، حالّ در ماده باشد ، به دليل محذور اجتماع مثلين ، محال است كه به محلّ خود ، علم حصولى پيدا كند . باقى مىماند اينكه علمش ، علم حضورى باشد . اگر مقارنهء ماده با قوّهء عاقله براى علم حضورى كافى است ، بايد همواره ماده در نزد قوّهء عاقله حضور داشته باشد و اگر كافى نيست ، بايد هرگز حضور نداشته باشد . نه حضور دايم ، صحيح است و نه عدم حضور دايم . از اينجا بطلان مقدّم شرطيّهء نخست ، آشكار مىشود .
تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: احمد بهشتى
ص٩١