مادّى نمىتواند بدون مادّهء خود ، صورتى را قبول كند يا منشأ اثرى گردد . اگر قوّهء عاقلهاى كه - بالفرض - حالّ در ماده است ، بخواهد محلّ خود را ادراك كند ، بايد صورت محل ، در آن حلول كند . حلول صورت محل در قوّهء عاقله ، جز از راه حلول صورت آن در همان محل ، ممكن نيست . به همين لحاظ است كه دو صورت در محلّ واحد ، آن هم با اعراض معيّن ، حلول كرده است و اين ، چيزى جز اجتماع مثلين نيست .
اگر مىگوييد : قوّهء عاقله بدون مشاركت ماده ، محل براى صورت محلّ خود شده است ، مجرّد است و اگر مىگوييد : با مشاركت ماده محل براى آن شده است ، اجتماع مثلين است .
3 . به فرضى كه قوّهء عاقله با مشاركت ماده ، صورت محلّ خود را پذيرفته باشد ، باز هم اجتماع مثلين لازم نمىآيد ؛ چرا كه قوّهء عاقله تنها حالّ در مادّهء خويش است ؛ ولى صورت محل ، هم حالّ در محلّ است و هم حالّ در قوّهء عاقله .
پاسخ اينكه همانگونه كه قوّهء عاقله ، حالّ در محلّ است ، صورتى كه مقارن با قوّهء عاقله است ، نيز حالّ در محلّ است ؛ چرا كه حكم يكى از دو مقارن به ديگرى سرايت مىكند .
4 . اعراضى كه در جسم حلول كردهاند ، مماثل يكديگرند . پس اجتماع مثلين ، بلكه امثال لازم مىآيد .
اين اشكال ، بسيار ركيك است . مگر اعراضى كه در جسم حلول مىكنند ، مماثل يكديگرند ؟ جسم واحد هم محل براى كم ، هم محل براى كيف و هم اعراض ديگر است . آيا اين اعراض ، مماثلند ؟
تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا ( فارسى ) — صفحة 95
مساهمون: احمد بهشتى
ص٩٥