خود را به وسيلهء آنها انجام نمىدهد . خاصيّت بارز تجرّد از ماده همين است .
اكنون با توجه به همين فرقى كه ميان قواى حسى و قوّهء عقلى است ، به مطلب روشنى دست مىيابيم .
قوّهء عاقله به دليل عدم وابستگى به جسم ، هم خود را ادراك مىكند و هم ادراك و مدرك خود را ادراك خود و ادراك فعل ادراكى خود جز با علم حضورى ممكن نيست ؛ چرا كه اگر با علم حصولى باشد ، نيازمند آلت و ابزار است ؛ يعنى نفس براى ادراك قوّهء عاقلهء خود و براى ادراك افعال ادراكى آن ، نياز به يك قوّهء ادراكى ديگرى پيدا مىكند كه آن هم يا يك قوّهء عقلى يا يك قوّهء حسى است . قوّهء حسى در خور اين نيست كه بتواند قوّهء عقلى و ادراكهاى آنرا احساس كند . بنابراين ، چارهاى جز اين نيست كه با قوّهء عقلى ديگرى به چنين ادراكى نايل آيد . اين هم مستلزم دور يا تسلسل است . « 1 »
قواى حسى به هيچوجه با قوّهء عقلى ، قابل مقايسه نيستند . قوّهء عقلى هم خود را و هم ادراك خود را و هم مدرك خود را به علم حضورى ادراك مىكند و به وسيلهء مدرك خود ، به ادراك چيزهاى ديگرى نايل مىشود ؛ ولى قواى حسى نه خود را
هامش
( 1 ) . شيخ الرئيس اگرچه علم خداوند به ماسوا را علم حصولى و به صورتهاى ارتسامى مىداند ؛ ولى معتقد است كه علم خداوند به صورتهاى ارتسامى ، نمىتواند به علم حصولى و به صورتهاى ارتسامى باشد ؛ چرا كه مستلزم دور يا تسلسل است . بنابراين ، علم خداوند به صورتهاى ارتسامى جز از راه علم حضورى ، ممكن نيست . يا بايد علم خدا را به صورتهاى ارتسامى انكار كرد كه دور از عقل و درايت و انصاف است ، يا بايد علم او را حضورى بشماريم ؛ يعنى از سه راه ، بايد راه سوم را انتخاب كرد ؛ چرا كه راه اوّل و دوم ، محذور دور و تسلسل يا انكار علم را در پى دارد . نه تنها علم خداوند به صورتهاى ارتسامى ، علم حضورى است ؛ بلكه علم انسان نيز چنين است .
او در اينباره مىگويد : « انّا نعلم علما يقينا أنّ لنا قوّة نعقل بها الأشياء . فامّا أن تكون القوّة الّتى نعقل بها هذه القوّة ، هى هذه القوّة فى نفسها فتكون لنا قوّتان : قوّة نعقل الأشياء بها و قوّة نعقل بها هذه القوّة ، ثم يتسلسل الكلام الى غير النّهاية ، فتكون فينا قوىّ نعقل الأشياء بلانهاية بالفعل ، فقدبان أنّ نفس كون الشّىء معقولا لا يوجب أن يكون معقول شىء ذلك الشّىء آخر » ( الشفاء ، « الهيّات » ، مقالهء 8 ، فصل 6 ، ص 383 ) .