براى همين است كه قواى حسى ، آلات خود را به هيچوجه ادراك نمىكنند ؛ زيرا آلاتى به سوى آلات و ادراكهاى خود ندارند و اين در حالى است كه جز به وسيلهء آلات خود ، فعلى براى آنها نيست . « 1 »
قواى عقلى چنين نيستند ؛ زيرا آنها هر چيزى را تعقّل مىكنند . « 2 »
شرح و تفسير
در جاى خود گفتهايم كه صورتها بر دو قسمند : قسم اوّل ، صورتهايى است كه قيام به جسم دارند ؛ مانند صورتهاى جسمى و نوعى . قسم دوم ، صورتهايىاند كه قائم به ذات خويشند و قائم به اجسام و مواد اجسام نيستند ؛ مانند نفوس . قسم اوّل ، چنانكه قوام به مادّهء اجسام دارند ، تأثير آنها نيز به وسيلهء ماده است . اينگونه صورتها بدون مشاركت وضع ، تأثير نمىبخشند . به همين علت ، آتش كه سوزنده است ، هر چيزى را نمىسوزاند ؛ بلكه جسمى سوختنى را مىسوزاند كه با آن ، ملاقات كند و نسبت به آتش در وضع معيّنى قرار گيرد و همينطور خورشيد ، هر جايى و هر چيزى را به اشعّهء خود روشن نمىكند ، بلكه چيزهايى را روشنى مىبخشد كه در مقابل آن قرار گيرند . بسيارى از اجسام ، تنها سطوحشان به وسيلهء نور خورشيد ، روشن مىشود ؛ ولى شيشه و آب ، نور و اشعّه را در خود نفوذ و عبور مىدهند و در و نشان نيز روشن مىشود . قسم دوم ، يعنى نفوس ، در ذات خود مجرّد و در افعال خود ، مادّى مىباشند . نفس مجرّد ، از آنجا كه تعلّق تدبيرى به جسم دارد ، افعال خود را به وسيلهء آن جسم و در آن ، انجام مىدهد و اگر غير از اين بود ، نفس هم مانند عقل ، مجرّد تام
هامش
( 1 ) . براى اينكه قواى حسى كار خود را به وسيلهء ابزارها انجام مىدهند ، نه خود را ادراك مىكنند و نه آلات و نه ادراكهاى خود را .
( 2 ) . اما قواى عقلى هم خود را ادراك مىكنند و هم ادراكهاى خود را و هم آلات خود را - مشروط به اينكه داراى آلت باشند - و اين ، دليل بسيار روشنى بر تجرّد قواى عقلى است و هدف اين فصل ، بيان همين نكته است .