استوار نشده باشد .
گوهر نفس ، گوهرى مجرّد و بسيط و از سنخ روحانيّان است . او چند صباحى با اين بدن دمساز شده و به تدبير آن پرداخته ، تا استعدادهاى خود را به فعليّت برساند و به سراى باقى بشتابد .
آنچه از دريا به دريا مىرود * از همانجا كآمد آنجا مىرود
در چرخش طبيعت ، اجزاى مادّى رفت و برگشت مىكنند . تمام عناصرى كه در ساختمان بدن نقش دارند ، از مخازن طبيعت آمدهاند و باز هم به مخازن طبيعت باز مىگردند .
نفس از مخازن طبيعت نيامده ، تا محكوم قانون چرخش باشد .
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين دير خراب آبادم
دنيا حقيقتا دير « خرابآباد » است . در همان حالى كه آباد است ، در حال خراب شدن و در همان حالى كه خراب است ، در حال آباد شدن است ؛ ولى در عالم مجرّدات ، خرابى و خراب شدن و آباد شدن ، معنا ندارد . آن عالم ، هميشه آباد است .