لمّا كانت النّفس النّاطقة الّتى هى موضوعة ماللصّور المعقولة ، غير منطبعة في جسم تقوم به ، بل إنّما هي ذات آلة بالجسم ، فاستحالة الجسم عن أن يكون آلة لها و حافظا للعلاقة معها بالموت لا تضرّ جوهرها .
در عبارت فوق با اشاره به آنچه در نمط سوم « 1 » و غير آن بيان شده و به دو نكتهء مهم اشاره كرده است : يكى اينكه نفس ، بدون استمداد از آلات بدنى ، موضوع براى صورتهاى معقول است و در حقيقت ، قوّهء عاقلهء نفس ، مجرّد از ماده است ؛ اعم از اينكه قواى حسى ، خيالى و وهمى مجرّد باشند يا نباشند « 2 » و ديگرى اينكه تعلّق نفس به بدن ، تعلّق تدبيرى است نه تعلّق حلولى و انطباعى . بنابراين ، اگر بدن به مرحلهاى برسد كه نتواند آلت و ابزار نفس باشد و نتواند ادامهدهندهء ارتباط خود با نفس باشد ، نفس فانى نمىشود .
بل يكون باقيا بما هو مستفيد الوجود من الجواهر الباقية ؛
بلكه بايد گفت : نفس به لحاظ اينكه وجود خود را از جواهر باقى و جاودان - يعنى عقول مجرّد - استفاده مىكند ، همواره باقى و جاودان است .
پرسش
چرا شيخ الرئيس در اينجا حفظ علاقه را در عبارت « حافظا للعلاقة معها بالموت » به بدن و در نمط سوم « 3 » از طريق مزاج به نفس نسبت داده است ؟ آيا اينها مناقض يكديگر نيستند ؟
پاسخ اين است كه تناقضى در كار نيست ؛ چرا كه نفس ، حفظ علاقه و ارتباط را بالذات و بدن ، بالعرض برعهده دارد . چه مانعى دارد كه آثارى را كه بالذات از ناحيهء
هامش
( 1 ) . فصل پنجم و فصل شانزدهم .
( 2 ) . حكيم مشّائى تنها قوّهء عاقله را مجرّد مىداند ؛ ولى صدر المتألّهين قائل به تجرّد همه قواى ادراكى است .
( 3 ) . فصل 5 .