چيزى است ، به چيز ديگرى كه بالعرض از ناحيهء اوست ، نسبت دهند ؛ مثلا موجود بودن ، بالذات از آن وجود و بالعرض از آن ماهيّت است . ما هم به وجود مىگوييم :
موجود و هم به ماهيّت . منتهى يكى از آنها بالذات و ديگرى بالعرض است . تناقض در صورتى است كه اسناد آن به هر دو بالذات يا بالعرض باشد . هرگاه موجود بودن را به وجود نسبت دهيم ، اسناد حقيقى و هرگاه به ماهيّت نسبت دهيم ، اسناد مجازى است .
البته اين اسناد مجازى را هم هركسى ادراك نمىكند ؛ بلكه دقّت عقلى هم شايد كارساز نباشد . اينجا جايى است كه بايد ديد عرفانى پا در ميان نهد « 1 » و به ما بگويد كه آنچه حقيقتا و واقعا موجود است ، وجود است و ماهيّات در ذات خود نه موجود و نه معدومند ؛ بلكه بهتر است به جاى اينكه بگوييم : انسان موجود است ، بگوييم :
موجود انسان است . يعنى چنين نيست كه وجود بر ماهيّت ، عارض شود . اين ماهيّت است كه بر وجود ، عارض مىگردد . آرى :
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبّكهاى مرآت وجوديم
بههرحال ، در ما نحن فيه ، همينكه بدن دستخوش فساد نشود ، مزاج محفوظ مىماند و همينكه مزاج محفوظ بماند ، ارتباط يا تعلّق تدبيرى نفس نسبت به بدن محفوظ مىماند . پس مىتوان گفت : بدن ، حافظ علاقه و ارتباط است . گو اينكه حقيقتا نفس است كه علاقه و ارتباط را پاس مىدارد . « اينهمه آوازهها از شه بود » .
بدن ، بنيانى فرو ريختنى و نفس ، بنيانى بر جاى ماندنى است . از رگ و پوست و استخوان و عضلات كه از دهها و صدها عنصر ، تركيب شده و بر ستون اسكلت درهم پيچيدهاى بر سر پاى مانده ، چه انتظارى مىتوان داشت ؟
اى برادر تو همين انديشهاى * ما بقى تو استخوان و ريشهاى
آن گوهرى مىتواند ماندگار و برقرار باشد كه از مصالح عناصر فناپذير اين عالم ،
هامش
( 1 ) . ر . ك : شرح غرر الفرائد ( معروف به شرح منظومه سبزوارى ) ، ص 93 .