2 . نخستين استدلال بر بقاى نفس
اكنون كه جايگاه والاى نفس را در قوس صعود ، شناسايى كرديم و به عظمت آن در نظام هستى پى برديم ، جا دارد كه دربارهء بقاى آن پس از موت ، به تأمّل بپردازيم .
آيا نفس در وجود خود وابسته به بدن است يا وابسته به مبادى عاليهاى كه وجود آنها ثابت و هميشگى است ؟
نفس اگر همانند صور جسميّه و اعراض جسمانى منطبع در بدن باشد ، حدوثا و بقاء طفيل بدن است و هر روزى كه بدن از كار بيفتد ، نفس هم معدوم مىشود ؛ ولى اگر با صور و اعراض جسمانى سنخيّت نداشته باشد ، طفيل بدن نيست . نفس اگر منطبع در بدن نباشد ، در ذات خود مجرّد و قائم به خويشتن است نه به بدن . بنابراين ، در بقاى خود نيازى به بدن ندارد .
تنها تعلّقى كه نفس به بدن دارد ، تعلّق تدبيرى است . تعلّق تدبيرى غير از تعلّق حلولى و انطباعى است . در تعلّق حلولى و انطباعى ، چيزى كه حال و منطبع است ، بدون محل ، قابل بقا نيست . هرچند ممكن است محل ، بدون حال و بدون منطبع باقى بماند ؛ ولى بقاى حال ، بدون محل ، ناممكن است . در تعلّق تدبيرى وجود مدبّر وابسته به وجود متدبّر نيست ؛ بلكه با عدم متدّبر ، تنها چيزى كه منتفى مىشود ، همان وصف مدبّر بودن يا تعلّق تدبيرى است . در تعلّق حلولى ، تنها حال است كه با منتفى شدن تعلّق حلولى ، منتفى مىشود . خواه محل ، منتفى بشود يا منتفى نشود . ولى در تعلّق تدبيرى تنها متدبّر است كه منتفى مىشود ؛ ولى منتفى شدن يا نشدن مدبّر ، به علت آن ، بستگى دارد . اگر علت ، فناپذير است ، معلول كه همان مدبّر است نيز فنا مىپذيرد و اگر علت ، فناناپذير است ، معلول هم فناناپذير خواهد بود .
نفوس ناطقه به علل عاليهء خويش وابستهاند ، نه به بدنها . بنابراين ، همواره باقى و جاودانهاند . به همين جهت است كه شيخ الرئيس فرموده است :