در قوس نزول از فعليّت به قوّه آمديم و هرچه تنزّل كرديم از فعليّت كاسته و بر قوّه افزوده شد و در قوس صعود ، از قوّه به سوى فعليّت رفتيم و هرچه ترقّى كرديم ، از قوّه كاسته و بر فعليّت افزوده شد .
در قوس نزول ، از فعليّت به قوّهء محض رسيديم و در قوس صعود ، از قوّه به فعليّت محض ارتقا يافتيم .
مولوى در مثنوى خود براى نشان دادن قوس صعود مىگويد :
از جمادى مردم و نامى شدم * وز نما مردم ، به حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم * پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم
حملهء ديگر بميرم از بشر * تا برآرم از ملايك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو * كلّ شىء هالك إلّا وجهه
پس عدم گردم عدم چون ارغنون * گويدم كه إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 1 » * * * گفتنى است كه چون بحث اين فصل دربارهء نخستين استدلال بر بقاى نفس انسان پس از موت بدن است ، لازم بود كه معلوم شود جايگاه نفس آدمى در قوس نزول است يا در قوس صعود و اگر در قوس صعود است در كدام درجه و مرتبه ، قرار مىگيرد .
با توجه به چنان جايگاه والايى كه نفس ناطقهء انسانى دارد و بر فراز جمادات ، نباتات و حيوانات نشسته و از مزايايى برخوردار است كه نفوس نباتى و حيوانى از آنها برخوردار نيستند ، جا دارد كه دربارهء بقاى آن پس از موت بدن به تفكّر و استدلال پردازيم و براى آن از نظر بقا ، مقامى برتر و والاتر از نفوس نباتى و حيوانى قايل شويم .
هامش
( 1 ) . كلّيّات مثنوى ، ص 3 / 103 .