اگر با دقّت بيشترى به اين فرض بنگريم و تفاوت جوهرى آنرا با فرضهاى بعد ، در نظر آوريم ، بايد بگوييم : در اين حالت ، قرار گرفتن معقول در كنار عاقل و تعقّل آن « كالحجر فى جنب الإنسان » است . آيا اگر سنگى در كنار انسانى قرار داده شود ، در وجود يا ماهيّت انسان تغييرى پديد مىآيد و آيا مىتوان گفت : انسان با سنگ ، متحد شده است ؟
2 . نفس كه جوهرى عاقل است ، هستى خود را از دست داده و ويژگىهاى آن به همراه زوال هستى آن ، زايل شده است . اين هم به فرمايش شيخ الرئيس دو فرض دارد :
و إن كان بطل منه ذلك ، أبطل على أنّه حال له ، أو على أنّه ذاته ؛
و اگر آنچه پيشتر بوده ، باطل شده است ، آيا حال او باطل شده ، يا ذات او ؟
الف ) حالى از احوال آن باطل شده ، نه خود آن . در اين صورت ، عاقل و معقول متّحد نشدهاند ؛ بلكه نوعى دگرگونى و تغيير حال ، تحقق يافته است ؛ مانند رسيده شدن سيب كال يا شيرين شدن غوره و . . .
اين فرض با فرض پيش ، تفاوت آشكار دارد و اگر نام آنرا ارتسام نهيم ، بسيار به جا است .
اين ، نه مانند قرار دادن سنگ در كنار انسان است و نه مانند مغايرت مفهومى و يگانگى مصداقى است . او دراينباره فرمود :
فإن كان على أنّه حال له و الذّات باقية ، فهو كسائر الاستحالات ، ليس هو على ما يقولون ؛
اگر حال او باطل شده و ذات او باقى است ، همانند ديگر استحالهها است و آنگونه كه مىگويند ، نيست .
ب ) عاقل ، معدوم شده و به واسطهء تعقّل ، شىء ديگر پديد آمده است .
در اين صورت نيز اتحاد عاقل و معقول ، محقق نشده است ؛ بلكه چيزى معدوم و
تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا ( فارسى ) — صفحة 121
مساهمون: احمد بهشتى
ص١٢١