فلنفرض الجوهر العاقل عقل « ألف » ، فكان هو على قولهم بعينه المعقول من « ألف » ؛
فرض كنيم كه گوهر عاقل ، « الف » را تعقّل كند . برطبق قول آنها ، عاقل همان صورت معقول « الف » است .
هرگاه نفس ، چيزى را كه « الف » مىناميم ، ادراك كند و با آن اتحاد يابد ، از دو حال بيرون نيست . او دربارهء اين دو حالت مىگويد :
فهل هو حينئذ كما كان عند ما لم يعقل « ألف » أو بطل منه ذلك ؛
آيا گوهر عاقل به هنگام تعقّل « الف » ، همان است كه پيشتر بوده يا آنكه آنچه پيشتر بوده ، باطل شده است ؟
1 . نفس كه گوهرى عاقل است ، هستى خود را دارد و تمام ويژگىهاى آن محفوظ است ؛ به جز اينكه صورت « الف » بر آن افزوده شده است .
در اين حالت ، نفس با معقول خود يكى نشده و اتحاد عاقل و معقول تحقّق نيافته است .
شيخ الرئيس در اينباره مىگويد :
فإن كان كما كان ، فسواء عقل « ألف » أو لم يعقلها ؛
اگر همان است كه بوده ، حال او يكسان است ؛ چه « الف » را تعقّل كرده باشد ، چه « الف » را تعقّل نكرده باشد .
در اين فرض ، هستى عاقل ، پس از آنكه معقولى را تعقّل كرده است ، با تمام ويژگىهايش باقى است و اكنون همان است كه بوده و « كان كما كان » . بنابراين ، بود و نبود « الف » ، به لحاظ بقاى ويژگى ، يكسان است و تغييرى در وجود و ماهيّت آن ، پديد نيامده است .
كدام عاقل ، به خود اجازه مىدهد كه بر چنين فرضى نام اتحاد عاقل و معقول بگذارد ؟
تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا ( فارسى ) — صفحة 120
مساهمون: احمد بهشتى
ص١٢٠