- گو اينكه با يكديگر اختلافاتى داشتند - و همچنين بوسيلهء « عثمانپاشا مغلوب » كه در آن روزها رئيس پليس بود . يكى از شاگردان من عليه او در يكى از روزنامهها چيزى نوشت ( به اين عنوان كه : او بيگناه نيست ) ولى او غضبناك بود و با ماسونهاى « حليم » همكارى مىكرد و نسبتهاى ناروائى به من مىداد و به آنها كمك مىنمود . شريفپاشا اين داستان را شنيد و آنها را توقيف كرد . پس از آنكه شريف از نخستوزيرى استعفا داد ، اين مرد بىارج و كوچك ( عثمانپاشا ) تصور كرده بود كه من از او به شريفپاشا شكايت كردهام ، در صورتى كه اين امر حقيقت نداشت ، من فقط وقتى از اين مطلب آگاه شدم كه او مرا توقيف كرد و آنوقت به من گفت : « شريف مىكوشيد مرا فقط بهخاطر شما اخراج كند » ! او همچنين از قول من به خديو نيز دروغهائى مىگفت . آنها خديو را اقناع كرده بودند به اينكه من دشمن او هستم و قصد خرابكارى ! داشتهام ، من بهتصور اينكه خديو از حمايت من غفلت نخواهد كرد ، به اين جريان بىاعتنائى كردم ولى او تصور كرده بود كه من مخالف او هستم ، و امر كرده بود كه مرا از مصر اخراج كنند . من از اين امر اطلاعى نداشتم ، و در ساعت 2 بعدازظهر ششم رمضان با كمال تعجب از آن مطلع شدم و پس از آنكه از علت جويا شدم يك بار به من گفته شد كه علماء نمىخواستند كه من در مصر باشم ، بار ديگر گفتند كه كنسولهاى بيگانه از من خائف بودند و بار ديگر گفتند : افندى ما ( توفيق ) سه شب از ترس من نخوابيده است ! . علت حقيقى امر كه مخفى مانده بود ، مربوط به مخالفت او بود با كسانى كه از شريفپاشا حمايت مىكردند . او ( عثمان ) به من گفت : « من درباره شما مبالغه كردم ، اما شما بايد به جهنم برويد ، يا از راه ايران ، يا از راه هند » ! به هر حال من زياد كوشيدم كه مرا به استانبول يا پاريس يا حجاز بفرستد ، ولى او اصرار داشت كه مرا به جهنم بفرستد ! . او حتى دو روز هم به من مهلت نداد تا تحت مراقبت پليس آنچه را كه داشتم بفروشم . او گفت : « ما اين كار را براى شما خواهيم كرد . وقتى كه شما به سوئز برسيد . احمدبيك اين كار را براى شما انجام خواهد داد ! » همهء اين جريانها ، بدون هيچ
نامه ها و اسناد سياسى ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: سيد جمال الدين الحسيني الأفغاني
ص١٢٩