پس از آنكه قلب شما را با آنچه در مصر اتفاق افتاده است رنجور ساختم ، از آن جائى كه شما تنها كسى هستيد كه توجهى به اوضاع داريد ، خلاصهاى از آنچه را كه در هندوستان اتفاق افتاده است ، به اطلاع مىرسانم : من روزى كه به بندر كراچى وارد شدم خبر كشتهشدن كنسول انگليس را در كابل ، شنيدم و در همان وقت مرا توقيف كردند و من زيرنظر پليس بودم . و هر ساعت از من استنطاق مىكردند . آنها جوابهاى مرا بررسى مىكردند و مجدداً بازجوئى آغاز مىشد و هر افسرى مرا نزد افسر ديگر مىفرستاد . آنها هميشه سؤالات يكنواختى مىكردند و به من اجازه ملاقات با هيچكس را نمىدادند . ولى آنها دستمال و تسبيح مرا بطوريكه در مصر گرفتند ، از من نگرفتند تا اينكه ايوبخان ( يكى از رهبران افغانى مخالف انگليس ) به تهران رفت و آنوقت انگليسىها آرام شدند و مرا تنها گذاشتند . . . پس از آن من به دكن رفتم در حالى كه پولى نداشتم ، و در اين شرايط بود كه حوادث خونين عرابىپاشا روى داد و پس از آن سوءظن انگليسىها دوباره شروع شد . انگليسيها از قيام و شورش هندوستان مىترسيدند و يقين داشتند كه من فرستادهء عرابىپاشا هستم و به هند آمدهام تا مسلمانان هند را عليه حكومت انگليس بهشورانم ! ، بدينجهت مرا به كلكته آوردند و هر روز مرا مورد بازجوئى قرار دادند و من هر روز خود را در معرض تهديد مىديدم و آنها زندگى را بر من مشكل كرده بودند . پس از آنكه صدا « عرابى » بلندتر شد ، دولت انگليس بر فشارش افزود ، مخصوصاً وقتى كه آن مرد انقلابى ( عرابى ) گفته بود كه من مسلمانان هند را عليه بريتانيا به شورش وادار مىكنم و چون دولت نسبت به من سختگيرى داشت بجوابهاى من اعتنائى نمىكردند و بلكه بر خشم آنها مىافزود لهذا از آنها خواستم كه مرا نزد « خديو » بفرستند . من اين درخواست را نزد نايبالسلطنه هند ، به شهر سملا
Simla
( پايتخت تابستانى هند ) فرستادم و هنگامى كه او درخواست مرا دريافت كرده بود و منتظر جواب بودم دولت بر سختگيرى و آزار من مىافزود تا اينكه شورش عرابىپاشا بپايان رسيد و مرا