تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1131

مساهمون:

ص١١٣١
نامت چيست گفت : آنچه بخوانى . گفت : چه پوشى گفت : آنچه پوشانى . گفت : با خود انديشه كردم كه اين غلام سخت زيرك و نيكو خصال است ، وى را بخرم . پس آن غلام را بخريد و بها داد . پس غلام گفت : اى خواجه چون مرا خريدى ، شرطى با من بكن . گفت : آن شرط چيست گفت : به روز هر چه فرمايى ، چنان كنم ، و امّا شب دستورى ده كه هم در خانهء تو گوشه گيرم . گفت : چنين كنم . پس چون نماز خفتن در آمدى ، آن غلام ناپديد گشتى تا روز او را كس نديدى . تا يك شب از قضا خواجه گفت : امشب حال اين غلام باز دانم كه هر شب او كجا مى رود . چون شب در آمد و غلام ناپيدا شد ، خواجه برخواست و گرد خانه‌ها مى گشت ، و غلام را مى جست . وى را گوشه در خانگكى بود . پس حقير ديد كه آن گوشه را اختيار كرده است ، بى آنكه فرشى افكنده بود در آن گوشه به سر مى برد ، و به ذكر و طاعت حقّ - جلّ و علا - مشغول شده . چون خواجه احتياط كرد ، روشنايى از آن خانه مى تافت ، و آوازى حزين مى آمد كه مناجاتى مى كرد ، و مى گفت كه « اى خداى مهربان و اى پادشاه غيب دان ، همه راز ما تو دانى ، و همه نهان ما پيش تو عيان است . شب است ، خلق آرميده ، و هر كس به مراد خود رسيده . دنيا جويان دنيا گرفته‌اند ، و عقبى جويان عقبى گرفته‌اند . اين مسكين بيچاره را به مراد برسان » شب ، همه شب اين مناجات مى كرد ، و زارى كنان مى گريست . و از بالاى وى در آن خانه قنديلى آويخته بود از نور سبز و درخشان ، چنان كه همهء خانه از شعاع روشنايى او فروغ مى زد . خواجه چون چنان ديد طاقتش برسيد ، در دويده و در پاى غلام افتاد كه اى غلام اين چه راز است كه مى گويى غلام روى در خاك مى ماليد و مى گريست . سر برآورد و گفت : بار خدايا چند وقت در ستر مرا در بارگاه تو بحثى و رازى بود ، و بدان روزگارى مى گذارنيدم و خرسند بودم . اكنون كه پردهء من دريده شد ، و عيش من تلخ گشت ، بعد از اين مرا زندگانى نبايد . چون اين بگفت روى به خواجه كرد و گفت : مرا به حلّ كن كه وقت رسيد . اين گفت و پايها دراز كرد ، و در دم روح تسليم كرد ، و به حقّ و اصل شد . خواجه پريشان و پشيمان و متحيّر بر جاى
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1131 | ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )