تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 1130

مساهمون:

ص١١٣٠
شمس تبريزى برآمد بر افق چون آفتاب * شمعهاى اختران را بى محابا مى كشد

يكى از بزرگان گويد كه روزى جوانى سوار در آمد به نزديك من و گفت : اى شيخ مرده دانى شست گفتم : بلى . گفت : ساعتى قدم رنجه فرماى كه در اين نزديكى جوانى غريب فنا شده است ، او را غسلى فرماى ، خداى تعالى تو را اجر دهاد . همراه شدم تا به محلّى رسيدم كه درختى ايستاده بود ، پياده گشت و اسب را در آن درخت در بست ، و در درون خانه شد و گفت : ساعتى توقّف كن . ساعتى توقّف كردم هيچ كس بيرون نيامد . پس برخواستم و در اندرون خانه شدم ، تركش جوان ديدم در برابر نهاده ، و آن جوانمرد را ديدم كه دستها بر سينه نهاده و تسليم شده ، و آب و كفن و آنچه در بايست من بود همه را در آن محلّ موجود كرده بود به دست خود پس مرا يقين شد كه آن جوان ، مردى بزرگ است ، و از اوليا است . سبك فرا رفتم و بوسه‌اى بر پيشانى او نهادم ، و كف پاى او را در چشم ماليدم . پس روان دست در كار غسل او كردم . و در حالت شستن ، خود دست به دست مى گشت ، چنان كه مرا هيچ مدد حاجت نبود ، تا كار غسل او بپرداختم ، و او را در كفن گرفتم . چون سر او را در نقاب كفن خواستم پيچيد ، چشمهاى خود را درست بگشاد و در روى من خوش بخنديد . گفتم : سبحان اللّه اگر مرده‌اى چشم بر هم نه ، و اگر زنده‌اى برخيز . گفت : اى شيخ ندانى كه دوستان خداى تعالى نميرند ، ليكن از سرايى به سراى ديگر نقل كنند . اين بگفت و باز چشم برهم نهاد ، و ديگرش باز نديدم ، و از پيش چشم من غايب شد ديگر وقتى خواجه به بازار شد تا غلامى بخرد . به در دكّان نخّاس آمد . غلامى نشسته بود ، و سر در پيش افكنده ، و خاموش دم در كشيده . وى را خواند و گفت : اى غلام خواهى كه تو را بخرم گفت : بنده‌ام من ، مرا با اين و آن چه كار است . گفت :

هامش
1 تركش : تيردان ، مخفّف تيركش ، تركش نهادن : تسليم شدن ، دست از مبارزه برداشتن .
2 نخّاس : غلام فروش