بدان ، كآغاز و انجام تو در كار * كفى خاك است اگر هستى خبر دار
تو مشتى خاك و چندينى تغيّر * تفكّر كن مكن چندين تكبّر
تكبّر مى كنى اى قطرهء خون * ز چندين ره به در افتاده بيرون
برو از سر بنه كبر و پر انديش ( 1 ) * كه تا كيستى و چيست در پيش
آوردهاند كه مطرف بن عبد اللّه از اكابر بود . مهلّب را ديد ، در ايّام امارت ، جامههاى فاخر پوشيده مى خراميد . گفت : اى بندهء خدا اين رفتارى است كه حضرت حقّ - جلّ و علا - آن را دشمن مى دارد .
عطّار :
بپوشى جامهاى با صد شكن تو * نينديشى ز كرباس كفن تو
به بازار تكبّر مى خرامى * نيارد گفت با تو كس چه نامى
مهلّب گفت : مگر مرا نمى شناسى گفت : بلى ، اوّل تو نطفهاى است بى مقدار و آخر تو جيفهء مردار ، و در حال ، حامل نجاست و اقذار .
عطّار :
چند حرف طمطراق كار و بار * كار و بار خود ببين و شرم دار
قال تعالى : وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا ( 2 ) يعنى در زمين به مرح و نشاط خرامان مشو ، بدرستى كه تو نتوانى جملگى زمين را به گام پيمودن ، و نتوانى به بلندى كوه و درازى آن رسيدن . قال تعالى : وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ ( 3 ) يعنى مگردان رخسارهء خود را از مردم ، و در زمين به فرح خرامان مشو ، بدرستى كه خداى دوست نمى دارد خرامندهء فخر نماينده را . عطّار :
هامش
( 1 ) دا : برانديش
( 2 ) الإسراء : 37
( 3 ) لقمان : 18