يا ربّ سألتك أن ترينى وليّا من أوليائك . فأوحى اللّه - عزّ و جلّ - : يا عيسى هذا وليّى و أنا جليسه ، لم يغفل عنّى طرفة عين أبدا ، فبدنه كما ترى و روحه تحت عرشى ، و عزّتى و جلالى لأبعثته ( 1 ) في زمرة الأنبياء و أقربه . و مع هذا أسأله عن أنفاسه ، عن الخرقة و اللّبنة ممّن أتاها ، و إنّى أخرجته من الدنيا و هو جائع . هذا حكمى في أوليائى ، فكيف حكمى في أعدائى » اصمعى گويد كه به من رسيده كه عيسى - على نبيّنا و عليه الصلاة و السلام - گفت : اى پروردگار من بنماى مرا دوستى از دوستان خود . پس وحى فرستاد خداى - عزّ و جلّ - به او كه برو به فلان بيابان كه در آنجا است يكى از دوستان من . پس رفت عيسى - عليه السلام - به آن بيابان . پس ديد مردى ميّت و بر عورت او خرقهاى است و در شيب سر او خشتى ، و بعض بدن او هوام ( 2 ) و جنبندگان زمين خورده بودند . پس گفت عيسى : يا ربّ من سؤال كردم كه بنمايى به من دوستى از دوستان خود . پس وحى فرستاد خداى - عزّ و جلّ - كه اين دوست من است و من همنشين اويم ، غافل نشد از من يك چشم زدن هرگز . پس بدن او چنان است كه ديدى ، و روح او در تحت عرش من است . پس به عزّت و جلال من سوگند كه هر آينه او را بعث كنم در زمرهء انبيا ، و مع هذا سؤال كنم از نفسهاى او و از خرقه و خشت بالين او كه از كجا آورده . و من بيرون بردم او را از دنيا و او گرسنه بود . عطّار :
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 920
مساهمون: ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )
ص٩٢٠
پيوسته چو ابر اين دل بى خويش كه هست * خون مى گريد زين ره در پيش كه هست
گويند چه كارت افتادهست آخر * چه كار فتاده زين پيش كه هست
هامش
( 1 ) دا : لابعثنهّ
( 2 ) هوامّ : جمع هامهّ ، به معنى حشرات الارض مثل مار و كژدم و راسو و مور و هر خزنده و گزنده است .