نقل است كه چون ابراهيم أدهم - رحمة اللّه عليه - ترك پادشاهى كرد و از بلخ بيرون رفت او را پسرى خرد بود . چون بزرگ شد گفت : پدر من كجاست مادر احوال باز گفت ، اين ساعت به مكهّ نشان مى دهند . گفت : من به مكهّ روم و زيارت كنم ، و پدر را طلب كنم و در خدمتش باشم . فرمود تا منادى كردند كه هر كه را آرزوى حجّ است بيايد ، و هم به زاد و راحلهء خود به مكهّ آورد به اميد ديدار پدر . چون به مكهّ رسيد در مسجد حرام مرّقع پوشان را ديد . پرسيد كه ابراهيم را شناسيد گفتند : بلى ، شيخ ماست ، و به طلب هيزم رفته است به صحرا تا بفروشد و نان بخرد براى ما . پسر به صحرا شد ، پيرى ديد پشتهء هيزم بر گردن نهاده . گريه بر پسر افتاد ، امّا خود را نگاه مى داشت و آهسته در پى او مى شد تا به بازار شد . ابراهيم آواز داد كه : من يشترى الحطب مردى آن را بخريد و نانش بداد . ابراهيم پيش اصحاب آمد و نان در پيش ايشان نهاد و به نماز مشغول شد ، و با اصحاب گفت كه خود را از أمردان نگاه داريد . همه قبول كردند . چون حاجيان به طواف مشغول شدند ابراهيم با ياران در طواف آمدند ، آن پسر پيش ابراهيم آمد و صاحب جمال و زيبا بود . ابراهيم در وى نگاه مى كرد و ياران عجب داشتند . چون ابراهيم از طواف فارغ شدند گفتند : رحمك اللّه ، ما را فرمودى كه به هيچ امرد ( 2 ) منگريد ، و تو بر غلامى صاحب جمال نگاه كردى . چه حكمت است گفت : چون از بلخ بيرون آمدم پسرى شير خواره داشتم ، چنان دانم كه اين آن پسر است . و پسر هيچ آشكارا نمى كرد و خود را پنهان مى داشت تا پدر نگريزد ، و هر روز آمدى و در روى پدر نگاه
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 921
مساهمون: ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )
ص٩٢١
دنياى دنى چيست سراى ستمى * افتاده هزار كشته در هر قدمى
گر نقد شود كراى شادى نكند ( 1 ) * ور فوت شود جمله نيرزد به غمى
هامش
( 1 ) كراى كردن : به مزد گرفتن ، سزاوار بودن ، ارزيدن
( 2 ) امرد : جوان نوخاسته و بدون موى ريش