تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 922

مساهمون:

ص٩٢٢

كردى . روزى يكى از ياران ابراهيم در ميان قافله رفت و آن پسر را طلب كرد . خيمه‌اى ديد از ديبا زده و كرسى در ميان آن خيمه نهاده ، و آن پسر بدان كرسى نشسته و قرآن مى خواند و مى گريد . آن درويش بار خواست و يافت . پس ، از پسر پرسيد كه از كجايى گفت : از بلخ . گفت : پسر كيستى او بگريست و گفت : من خود پدر نديده‌ام ، امّا مى گويند كه شيخ شماست ، و مى ترسم كه اگر بگويم بگريزد كه او از ما گريخته است . پدر من ابراهيم ادهم است ، و مادرش با او بود . درويش گفت : بياييد تا شما را پيش او برم . ابراهيم با ياران در پيش ركن يمانى نشسته بود . از دور نگاه كرد . يار خود را ديد با آن پسر و مادرش . چون او را بديدند ، فرياد برآوردند و بگريستند . پسر بيهوش گشت . چون به هوش باز آمد ، بر پدر سلام كرد . ابراهيم او را جواب داد و در كنارش گرفت و گفت : بر كدام دينى گفت : بر دين محمّد - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - گفت : الحمد للهّ . گفت : از علم چيزى دانى گفت : بلى . گفت : الحمد للهّ . پس ابراهيم خواست تا برود ، پسر او را نمى گذاشت . زنش فرياد بر آورد . ابراهيم روى سوى آسمان كرد و گفت : إلهى أغثنى . پسر در حال جان بداد . ياران گفتند : يا ابراهيم چه افتاد گفت : چون او را در كنار گرفتم ، مهر او در دلم بجنبيد ، ندا آمد كه : « يا إبراهيم تدّعى محبّتنا ( 1 ) و تحبّ معنا غيرنا » دعوى دوستى ما كنى و با ما ديگران را دوست دارى ، و دوستى به انبازى كنى ، و ياران را وصيّت كنى كه به امردان نظر مكنيد ، و تو در زن و فرزند آويزى . چون اين بشنيدم دعا كردم و گفتم : خداوندا مرا فرياد رس . اگر محبّت اينان مرا از تو باز مى دارد ، يا جان او برآر يا جان من . در حقّ او اجابت شد . اگر كسى را اين حال عجب آيد ، گوييم : از ابراهيم خليل - عليه السلام - عجبتر نيست كه پسر را قربان كرد . و اللّه اعلم . [ تمّت . ]

هامش
( 1 ) دا : بحبّنا
منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 922 | ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )