« فلا تنافسوا في عزّ الدّنيا و فخرها ، » پس رغبت مكنيد در عزّت دنيا و نازيدن به دنيا .
عطّار :
ابلق ( 1 ) بيهودگى چندين متاز * در غرور خواجگى چندين مناز
گر به شاهى سر فرازى مى كنى * طفل راهى پرده بازى مى كنى
گر همه دنيا مسلّم آيدت * گم شود تا چشم بر هم آيدت
گر كسى از خواجگى و جاى تو * با تو عيب تو بگويد واى تو
« و لا تعجبوا بزينتها و نعيمها ، » و تعجّب مكنيد به آرايش او و نعمت او .
« و لا تجزعوا من ضرّائها و بؤسها ، » و جزع مكنيد از گزند او و سختى فقر او .
« فإنّ عزّها و فخرها إلى انقطاع ، و زينتها و نعيمها إلى زوال ، و ضرّاءها و بؤسها إلى نفاد ، و كلّ مدّة فيها إلى انتهاء ، و كلّ حىّ فيها إلى فناء . » پس بدرستى كه عزّ و ناز او رو به سوى قطع شدن دارد ، و آرايش و نعمت او رو به زوال و گزند ، و سختى او رو به نيست شدن ، و هر مدّت در او رو به آخر شدن ، و هر زنده در او رو سوى مرگ دارد .
عطّار :
كار عالم جز طلسم و پيچ نيست * جز خرابى در خرابى هيچ نيست
نا مرادى و مراد اين جهان * تا ببينى بگذرد در يك زمان
هر چه آن در يك نفس مى بگذرد * عمر هم بى آن هوس مى بگذرد
چون جهان مى بگذرد بگذر تو نيز * ترك او گير و به دو منگر تو نيز
ز آنكه هر چيزى كه آن پاينده نيست * هر كه دل بندد در او دل زنده نيست
« أو ليس لكم في آثار الأوّلين ( 2 ) و في آلائكم الماضين تبصرة و معتبرة ( 3 ) إن كنتم تعقلون » آيا و نيست شما را در اثرهاى پيشينيان و در پدرهاى گذشتگان شما بينايى و عبرت گرفتنى ، اگر هستيد كه در مى يابيد شما
هامش
( 1 ) ابلق : اسب دو رنگ ، دو رنگ
( 2 ) نهج البلاغه : مزدجر
( 3 ) همان : معتبر