« و غرّت بزينتها . » و بفريفت مردمان را به آرايش خويش . حافظ : ( 1 ) دور است سر آب در اين باديه ، هش دار تا غول بيابان نفريبد به سرابت « دار ( 2 ) هانت على ربّها ، فخلط حلالها بحرامها ، و خيرها بشرّها ، و حياتها بموتها ، و حلوها بمرّها . » سرايى است خوار شده بر پروردگار او ، پس آميخته شده حلال او به حرام او ، و نيك او به بد او ، و زندگى او به مرگ او ، و شيرين او به تلخ او . « و لم يصفها اللّه لأوليائه ، و لم يضنّ بها على أعدائه . » و صاف نگردانيد آن را خداى از براى دوستان خود ، و ضنهّ نفرمود ( 3 ) به آن بر دشمنان خود . « خيرها زهيد ، و شرّها عتيد ، و جمعها ينفد ، و ملكها يسلب ، و عامرها يخرب . » نيك او اندك است ، و بد او مهيّاست ، و جمع او نيست مىشود ، و ملك او بربوده مىشود ، و عمارت او خراب مى گردد . شعر :
« فما خير دار تنقض نقض البناء ، و عمر يفنى ( 5 ) فناء الزّاد ، و مدّة تنقطع انقطاع السّير » پس چه نيكى باشد سرايى را كه ويران كرده شود مثل ويران شدن ديوار ، و زندگانى اى را كه فانى شود همچون فانى شدن توشهء مسافر ، و مدّتى را كه منقطع