پيش از تو هزار قرن ديگر بودست * بسيار كه درويش و توانگر بودست
گر تودهء خاك خشك و گر تر بودست * هر جاى كه پاى مى نهى سر بودست
« فبئست الدّار لمن لم يتّهمها ، و لم يكن فيها على وجل منها » پس بدخانهاى است دنيا كسى را كه متّهم ندارد او را ، و نباشد در دنيا بر ترس از دنيا « و نعم الدّار لمن اتّهمها ، فعمل فيها على وجل منها و علم بعاقبتها » ( 1 ) و خوش خانهاى است دنيا كسى را كه متّهم دارد او را ، پس عمل كند در دنيا بر ترس از دنيا و دانش به غايت امر او « فاعملوا ( 2 ) - و أنتم تعلمون - فإنّكم تاركوها و ظاعنون عنها ، » پس عمل كنيد در دنيا - و شما مى دانيد - كه بتحقيق ترك كنندهايد شما او را ، و نقل كنندهايد از او به آخرت . عطّار :
دلا بيدار شو گر هست درديت * كه ناوردند بهر خواب و خورديت
گرفتم جملهء عالم بخوردى * ندانى جستن از مردن ، به مردى
بكن هر چت همى بايد كژ و راست * اگر اين را نخواهد بود واخواست
مگو تا كى ز بى شرمى و شوخى
( 3 )
* چه سنگين دل كسى كوهى كلوخى
اگر صد گنج زر در پيش گيرى * به روز واپسين درويش ميرى
اگر چون خاك ره زر خواهدت بود * ز خاك راه بستر خواهدت بود
« و اتّعظوا فيها بالّذين قالوا : مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً ، » و پند گيريد در دنيا به آنانى كه گفتند : كيست سختتر از ما به قوّت .
« حملوا إلى قبورهم فلا يدعون ركبانا ، » حمل كردند ايشان را تا قبرها ، پس نخواندندشان كه سوار شوند .
هامش
( 1 ) نهج البلاغه : عبارت « و نعم الدار . . . و علم بعاقبتها » محذوف
( 2 ) همان : فاعلموا
( 3 ) دا :بگو تا كى زنى شرمى و شوخى