لم ألحق بدرجة القوم فى ذلك ، و علمت أنّ الكتابة على المحقّ ( 1 ) ليست كالكتابة على الصفاء الأوّل و الطهارة الأولى . » مولانا :
ز دانشها بشويم دل ، ز خود خود را كنم غافل * كه سوى دلبر مقبل ، نشايد ذو فنون رفتن
شناسد جان مجنونان كه اين جان است قشر جان * ببايد بهر اين دانش ز دانش در جنون رفتن
اى دل خموش كن همه بى حرف كو سخن * بى لب حديث عالم بى چون و چند كن
خواهى كه شاهدان فلك جلوهگر شوند * دل را حريف صيقل آيينه رنگ كن
ز آن جام بى دريغ در انديشهها بريز * در بيخودى سزاى دل خود پسند كن
يك رگ اگر در اين تن ما هوشيار هست * با او حساب دفتر هفتاد و اند كن
عزم سفر كن اى غم و بر گاو نه تو رخت ( 2 ) * با شير گير مست هوا ترك پند كن
اى جان مست مجلس ابرار يشربون * بر گريهء اسير هوا ريشخند كن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نيست * آن گاه سر در آخور اين گوسفند كن
پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش از او نحوى شود
باز استادى كه او محو رهست * جان شاگردش از او محو شه است
زين همه انواع دانش روز مرگ * دانش فقر است زاد راه و برگ
محو مى بايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بى خطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد
پاورقی
( 1 ) دا : المحو
( 2 ) رخت بر گاو نهادن : زين بر گاو بستن : حركت كردن ، كوچ كردن