پرش به محتوای اصلی

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحه 653

پدیدآورندگان:

ص۶۵۳

لم ألحق بدرجة القوم فى ذلك ، و علمت أنّ الكتابة على المحقّ ( 1 ) ليست كالكتابة على الصفاء الأوّل و الطهارة الأولى . » مولانا :

ز دانشها بشويم دل ، ز خود خود را كنم غافل * كه سوى دلبر مقبل ، نشايد ذو فنون رفتن شناسد جان مجنونان كه اين جان است قشر جان * ببايد بهر اين دانش ز دانش در جنون رفتن
اى دل خموش كن همه بى حرف كو سخن * بى لب حديث عالم بى چون و چند كن خواهى كه شاهدان فلك جلوه‌گر شوند * دل را حريف صيقل آيينه رنگ كن ز آن جام بى دريغ در انديشه‌ها بريز * در بيخودى سزاى دل خود پسند كن يك رگ اگر در اين تن ما هوشيار هست * با او حساب دفتر هفتاد و اند كن عزم سفر كن اى غم و بر گاو نه تو رخت ( 2 ) * با شير گير مست هوا ترك پند كن اى جان مست مجلس ابرار يشربون * بر گريهء اسير هوا ريشخند كن در مطبخ خدا اگرت قوت روح نيست * آن گاه سر در آخور اين گوسفند كن
پيش استادى كه او نحوى بود * جان شاگردش از او نحوى شود باز استادى كه او محو رهست * جان شاگردش از او محو شه است زين همه انواع دانش روز مرگ * دانش فقر است زاد راه و برگ محو مى بايد نه نحو اينجا بدان * گر تو محوى بى خطر در آب ران آب دريا مرده را بر سر نهد * ور بود زنده ز دريا كى رهد
پاورقی
( 1 ) دا : المحو
( 2 ) رخت بر گاو نهادن : زين بر گاو بستن : حركت كردن ، كوچ كردن