« و همج رعاع أتباع كلّ ناعق ، يميلون مع كلّ ريح ، » و سيوم ، فرومايگان سفله كه به واسطهء عدم يقين در علم بر چيزى ثابت نباشند ، و به هر بادى از جا بجنبند و از معلوم خود بگذرند .
مولانا :
هر كه بر بادى رود از جا ، خسى است * ز آنكه باد ناموافق خود ، بسى است
علم گفتارى كه آن بى جان بود * طالب روى خريداران بود
اى بسا عالم ز دانش بى نصيب * حافظ علم است آن كس نى حبيب
« لم يستضيئوا بنور العلم ، » روشنى نجستند در ظلمت آباد جهالت به نور علم ، عطّار فرمايد :
جمله تاريك است اين محنت سراى * علم در وى چون چراغ رهنماى
رهبر جانت در اين تاريك جاى * جوهر علم است و علم جانفزاى
تو در اين تاريكى بى پا و سر * چون سكندر ماندهاى بى راهبر
گر تو برگيرى از اين جوهر بسى * خويش را يا بى پشيمانتر كسى
ور نيابى جوهرت اى هيچ كس هم پشيمانتر تو خواهى بود و بس
گر بود ور نبود اين جوهر تو را * هر زمان يابم پشيمانتر تو را
خويش را در بحر عرفان غرق كن * ورنه ، بارى خاك ره بر فرق كن
گر نمى بينى جمال يار ، تو * خيز و منشين مى طلب اسرار ، تو
گر نمى دانى طلب كن ، شرم دار * چون خرى تا چند باشى بى فسار
شب مخسب و روز هم چيزى مخور * اين طلب در تو پديد آيد مگر
اين جهان و آن جهان در جان توست * تن ز جان و جان ز تن پنهان توست
« و لم يلجئوا إلى ركن وثيق . » و پناه نياوردند به دودمان محكم ، و متمسّك نشدند به حبل متين و عروهء وثقى .
عطّار :