تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
جوهر روح متناقض شود ، و آنا فآنا از تقدّس فطرت اولّيهء روحيه دور تر گردد . عطّار :
هر كه او در پاكى اين ره بود * جانش از پاكى [ آن ] آگه بود تو ز نفس سگ پليد افتاده‌اى * در نجاست ناپديد افتاده‌اى آن سگ دوزخ كه تو بشنوده‌اى * در تو خفته است و تو بس آسوده‌اى باش تا فردا سگ نفس منيت * سر ز دوزخ بركند از دشمنيت ( 1 )

در معارف العوارف ( 2 ) است كه « چون خداوند - جلّ جلاله - خطاب أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ با ذرّات فرمود ، ايشان در غايت صفا بودند كه اين خطاب شنيدند . پس آن ذرّات از اصلاب به ارحام منتقل و منقلب مى گشتند تا به اجساد پيوستند . پس به حكمت از قدرت محتجّب گشتند و به شهادت از غيب محجوب ماندند ، و متراكم گشت ظلمت ايشان به تقلّب در اطوار . پس چون حقّ تعالى - جلّ جلاله - اراده كند كه بنده‌اى را صوفى گرداند ، او را به مراتب تزكيه و تجليه مرتقى سازد تا از مضيق حكمت برهاند و باز فضاى عالم قدرت رساند و از بصيرت تيزبين او پردهء حكمت بردارد . فيصير سماعه‌أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ كشفا و عيانا ، و توحيده و عرفانه تبيانا و برهانا ، و تتدرّج له الظلم الأطوار فى لوامع الأنوار . آنچه منقول است از بعضى اهل اللّه كه ما ياد داريم خطاب أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، مخبر از اين حال است . » و لهذا در سخن مشايخ است - قدّست أرواحهم - كه « علم الأولياء تذكّرى لا تفكّرى » يعنى علم با ايشان بود از ازل و فراموش كرده‌اند ، اكنون با ياد مى آرند نه به طريق فكر كه ترتيب معلومات است از براى تحصيل مجهول ، بلكه به صفاى اندرون . مولانا :

دفتر صوفى سواد و حرف نيست * جز دل اسفيد همچون برف نيست
هامش
( 1 ) مج ، دا : ( ابيات دوم و سوم و چهارم همين شعر ) محذوف
( 2 ) عوارف المعارف ، چاپ بيروت ، ص 27