چنان كه گويند در سن هفدهسالگى در بعضى مدارس مشهور همدان بهافادت مشغول بود .
روزى جمعى قلندران به همدان رسيدند ، و با ايشان پسرى صاحب جمال بود ، و بر وى مشرب عشق غالب بود .
چون آن پسر را ديد گرفتار شد ، مادام كه در همدان بودند با ايشان بود ، چون از همدان سفر كردند و چند روزى كه گذشت بىطاقت شده ، در عقب ايشان برفت ، چون به ايشان رسيد به رنگ ايشان درآمده همراه ايشان به هندوستان افتاد .
در شهر « مولتان » بهصحبت شيخ بهاءالدين زكريا رسيد . گويند كه شيخ وى را در خلوت نشاند ، و از چلهء وى يكدهه بگذشت ، وىرا وجدى رسيد وحالى بر وى مستولى شد . اين غزل را گفت :
نخستين باده كاندر جام كردند * زچشم مست ساقى وام كردند
و آن را به آواز بلند مىخواند ومىگريست . چون اهل خانقاه آنرا ديدند ، و آن را خلاف طريقهء شيخ دانستند چه طريق ايشان در خلوت جز اشتغال بهذكر يا مراقبه امرى ديگر نبود ، آن را بر سبيل انكار بهسمع شيخ رسانيدند ، وشيخ فرمود كه شما را از اينها منع است واو رامنع نيست .
چون روزى چند برآمد ، يكى از مقرّبان شيخ را گذر بر خرابات افتاد . شنيد كه آن غزل را خراباتيان با چنگ وچغانه