چشمش ار افتد بهيار دلفريب * در وصالش حيلهها جويد عجيب
در جمالش گه نظاره مىكند * گاه بهرش استخاره مىكند
صورتش منكَر ولى سيرت ببين * خوش خط وخال است مار نازنين
املس وصافى وبرّاق است ليك * مىزند گر فرصتش دادى تونيك
غافل از حق ذاهل « 1 » از دين بىخرد * بر در هر ظالمى رو آورد
پوس تختش گر بيفتد پيش در * تنگ سازد راه را بر رهگذر
اين نجاست كى شود از راه دور * تا نگيرد زر از آن خواجه بهزور
پيرهزن حلوا اگر سازد درون * بر درش ناگه قيامٌ ينظرون « 2 »
تا نگيرد چون رود زان دربدر * ورنه بوقش مىكند صد گوش كر
هامش
( 1 ) - / خارج
( 2 ) - / يعنى : اگر پيرزنى در داخل خانه حلوائى درست كند ناگهان قلندران به نظاره بر درِ خانه مىايستند