ياران وى بهدست خود شربت داد و از آنجا به خانقاهء شيخ رفتند وصحبتها داشتند وسماعها كردند .
وخدمت شيخ در آن وقت غزلها گفت و از آنجمله اين غزل است :
سازطرب عشقكه داند كه چه ساز است * كز زخمهء او نه فلك اندر تك وتاز است
و بعد از مدّتى حسن قوّال اجازت خواست و به مقام خود مراجعت كرد .
گويند كه : روزى امير معينالدين بهطرف ميدان مىگذشت ، ديد كه شيخ چوگان در دست ميان كودكان ايستاده ، امير با شيخ گفت ما از كدام طرف باشيم ؟ شيخ گفت از آن طرف ، و اشاره به راه كرد . امير روان شد وبرفت .
چون امير معين الدين وفات نمود ، خدمت شيخ از روم متوجه مصر شد ووى را با سلطان مصر ملاقات افتاد . سلطان مصر مريد ومعتقد وى شد ، و وى را شيخالشيوخ مصر گردانيد . امّا وى همچنان بىتكلّف در بازارها گرديدى وگرد هنگامها طواف كردى .
روزى در بازار كفشگران مىگذشت نظرش بر كفشگر پسرى افتاد ، شيفتهء وى شد . پيش رفت و سلام كرد و از كفشگر سؤال كرد كه اين پسر كيست ؟ گفت پسر من است .
شيخ به لبهاى پسر اشارت كرده گفت : ظلم نباشدكه چنين لب