مىگفتند : پيش شيخ آمد و صورت حال باز نمود ، وگفت كه باقى شيخ حاكمند . شيخ سؤال كرد كه چه شنيدى بازگو ! چون به اين بيت رسيد كه :
چو خود كردند راز خويشتن فاش * عراقى را چرا بدنام كردند
شيخ فرمود كه كار او تمام شد ، برخاست وبهدر خلوت عراقى آمد وگفت عراقى مناجات در خرابات مىكنى بيرون آى . بيرون آمد وسردر قدم شيخ نهاد ، وشيخ بهدست مبارك خود سر او را از خاك برداشت و ديگر او را به خلوت نگذاشت ! وخرقه از تن مبارك خود كشيد و در وى پوشانيد . و بعد از آن فرزند خود را به عقد ونكاح وى درآورد ، و از فرزند شيخ پسرى آمد وى را كبيرالدّين لقب كردند ، بيست و پنج سال در خدمت شيخ بود . چون شيخ را وفات نزديك شد وى را بخواند وخليفهء خود ساخت و به جوار رحمت حق پيوست .
چون ديگران التفات شيخ را نسبت به وى ملاحظه كردند ، عِرْق حسد در ايشان بجنبيد ، به پادشاه وقت رسانيدند كه اكثر اوقات وى به شعر مىگذرد ، و صحبت وى همه با جوانان صاحب جمال است وى را استحقاق خلافت شيخ نيست . چون شيخ عراقى آن را دانست عزم زيارت حرمين شريفين - / زاد همااللَّه تعالى شرفاً - / نمود ، و بعد از